تبليغاتX
๑۩۞۩๑ ابوالــــهول ๑۩۞۩๑ سال 1386 را سال کوروش بزرگ بنامیم

 

«شاید این جمعه بیاید، شاید»

 

 

 

 پ.ن: شاید هم نیاید...

 

  "جمعه" از لابه لای ورقهای پوسیده دفترچه خاطرات و از میان غبار متعفن صفحات آلبومهای قدیمی هرگاه فرصت نشان دادن خود را می یافت، همواره چیزی بیشتر از یک غروب غمگین، یک فیلم سینمایی تکراری صد تکه سانسور شده، هاچ زنبور عسل، حنا دختری در مزرعه، و حداکثر یک بعد از ظهر گرم در سراشیبی سرسره زنگ زده پارک خیابان پشتی یا در میان تراکم دود مه گونه قلیان چایخانه ها نبود؛

  از همان زمان که هر جمعه به تدریج عقده های کودکی ما در غیاب "دافی داک"، "باگز بانی" و "تام و جری" شکل می گرفت، حتی "بلیک ادواردز" هم بیهوده سعی می کرد گوشه ای از ذهن جستجوگر کودک محروم از شادمانی را پر کند، چرا که پلنگ مسخره صورتی رنگش نیز در خاطرات خاکستری آن سالها رنگ باخته بود و حماقتهای تصنعی اش هم دیگر به زور لبخند تلخی بر گوشه لبهای خشک و ترک خورده کودک یونیفرم پوش و سر کچل آن دوران می آفرید؛ و همین لبخند زورکی هم در میان زوزه بمب افکن های عراقی و آژیر قرمز و جیغ و داد زنهای همسایه و صدای فرو ریختن آوار به سرعت محو می شد...

  در خلاء فکری آن سالها و در پشت سد هایی که سردار سازندگی پس از نوشاندن شوکران به پیر جماران شروع به افراشتن آنها در جای جای این خاک گرسنه خِرَد و آگاهی نمود، هر جمعه و به هنگام نفس تازه کردنهای پایان هفته در کنار کانالهای برفکی رسیورهای آنالوگ و شو های ترکی که همیشه لذت تماشای رنگهای زرد و قرمزشان در سایه خش خش کر کننده نویز های آنها زهرمارمان می شد، چیزی فراتر از آب سرگردان جویبارها و سیل بند ها مشغول جمع شدن بود؛ معجونی از امید و انتظار، خیال و خرافه، وهم و سراب، ترس و هراس، عذاب و عتاب، شلاق و اعدام دسته جمعی، ترور و نسل کشی... و همه اینها در قالب دو موجود مهیب پرورش می یافت و تنومند می شد: یکی روباهی خندان و دیگری عنتری خشمناک، تا به تناوب در خیمه شب بازی سالهای پس از آن اذهان را تسخیر نمایند و گیتی را مسحور؛ و آنگاه که شالوده سازندگی در هجوم زنجیره ای جویبار های خون و جنایت رنگ باخت، دریچه آن سد ها هم به نوبت باز شد تا یکی خاک تشنه ایران زمین و سینه جوانان آن را با سراب گفتگوی تمدنها و اندکی کاهش طول و عرض لباس و نمایش مو از زیر روسری سرگرم سازد، و دیگری پهنه دشت پاسارگاد و تنگه بلاغی را با هجومی وحشیانه و بی شرمانه در نوردد و "سیوند" را گستاخانه بر منشور آزادگی بنا کند.

  فرهنگ انتظار هم از همان جمعه ها شکل گرفت... انتظار شنبه ای ترسناک، همراه با استرس ترکه های انار به جرم بلند بودن مو یا کثیف بودن ناخنها، چوب بلوط در ازای ننوشتن پنج بار مشق شب از روی "کودک فلسطینی"، انتظار "سالهای دور از خانه" ساعت یازده شب با یک "اوشین" بدبخت کتک خورده که هر روز از صفر شروع می کرد و دوباره خشتهای لرزان زندگیش با کمترین نسیمی فرو می ریخت و صفحات روسپی گری او هم از لای کتاب پاره پوره خاطراتش به طور مرموزی کنده شده بود تا بچه فین فینوی آن سالها نفهمد که سرانجام فقر و فشار، فساد است و فحشاء؛ تا حتی هیچ بزرگسالی هم جرأت این خیالات را به ذهن تاریکش ندهد که فشار ستمگر بر انسان بیچاره و بدبخت تا کی ادامه خواهد داشت و این خشتهای لرزان کی با ملاطی محکم خانه ای برای زندگی دور از رنج بنا خواهد کرد تا در مقابل طوفان نیز فرو نریزد و ساکن آن را از باران و تگرگ هم گزندی نباشد...

  خیال جمعه ای پر امید نیز نتوانست در هیچ ذهنی شکل بگیرد چون هنوز سه شنبه ای اختراع نشده بود که فرهنگ والای جمکرانیسم اتوبوسهای ادارات دولتی را با کارمندان وامانده و توسری خورده شان در ازای دریافت چندر غاز اضافه حقوق و حق مأموریت به سر چاه ویل بکشاند تا پول بی زبانشان را در اطراف چاهی خرج کنند که آمال مکتوبشان را در آن ریخته اند و در انتظار حل مشکلات با فرج سپید پوش شمشیر به دست اسب سواری عرب تبار از خلال فروج بیابانهای فلات مرکزی سرزمین کوروش و جمشید نشسته اند...

  و انتظار هم هیچ گاه به سر نخواهد آمد مگر انتظار پایان یک زندگی سیاه و غبار گرفته، در میان شهری غمزده و سرشار از سکوت، در یک عصر جمعه طولانی، در پاییزی سرد و در هزار لای تو در توی کوچه های متروک، بین دیوارهای دود زده بلند عاری از هر روزنه و پنجره، با مرگی که سالهاست نجوای فریبکارانه سمفونی آرامَش را هر هفته، غروب هر جمعه می نوازد و در اذهان منجمد مردمی تنبل و مسخ شده که مسحور تصاویر شفاف رقصندگان نیمه لخت در سینماهای خانگی شده اند، در فواصل استراحت رسیورهای دیجیتال، همچنان امیدی واهی را می دمد که: «شاید هفته دیگر بیاید...»

   

+ نوشته شده توسط ابوالهول در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 و ساعت 20:44 |