تبليغاتX
๑۩۞۩๑ ابوالــــهول ๑۩۞۩๑ سال 1386 را سال کوروش بزرگ بنامیم

 

« خدای بیکار و ماه ضیافت زولبیا »

 

 

   

 

دوباره ماه رمضان، دوباره ضیافت الهی، دوباره میهمانی دلها... باز هم لبهای خشک، صورتهای پف کرده و چشمهای خمار خواب... دوباره تنبل خانه ادارات، صفهای طویل زولبیا و بامیه، بوی گند روغن سوخته از کارگاههای شیرینی پزی، شهر تعطیل تا ساعت ده صبح و مرده از ساعت شش بعد از ظهر... و دوباره خدایی که تمام وقت مشغول شده که مهمونی بده و حواسش جمع باشه که از بندگان مقرّب درگاهش کی می خوره، کی می کنه، کی می گوزه، کی استمنـاء می کنه، کی استفراغ می کنه، کی اماله می کنه، کیا شنا می کنن، کیا دروغ میگن، کیا گه خوری می کنن و ... تا اگه کسی هیچ کدوم از این کارا رو نکرد و بچه خوبی بود و تو خودش هم جیش نکرد، عصر اون روز یه تیکه زولبیا با یه لیوان آب جوش بده دستش.

خوب که فکر می کنم می بینم از همون وقتایی که فرق گُه رو از گوشت کوبیده به زور تشخیص می دادم، تا اومدم به خودم بجنبم دیدم خدایی رو بهم قالب کردن که تمام حواسش جمع اینه که چطوری غذا می خورم، چطور لباس می پوشم، چطور می خوابم، موقع توالت رفتن با پای چپ میرم تو یا با سر، موقع شاشیدن نشسته ام یا سر پا، وقت ریدن روم به کدوم طرفه، کونـمو چه جور می شورم، وسط نماز می گوزم یا نه، کی استمنـاء کردم، با کی مقـاربت کردم، کجا عرق خوردم، کی سیگار کشیدم، گوشتی که دارم می خورم مال گاو بوده یا خر، از سمت راست گلوشو بریدن یا از کـون دارش زدن، و ... تازه اگه گفتم همچین خدایی رو نمی خوام فی الفور دستور میده که در سه سوت اعدامم کنن. پس با این اوصاف بی انصافی هم نیست اگه چاقو کشا و عرق خورایی که ده روز اول محرّم بدمستی نمی کنن و به جاش رخت سیاه می پوشن، یا جنـده هایی که از نوزده تا بیست و یکم ماه رمضون کاسبی رو تعطیل می کنن و عوضش میرن تو مسجد تا بوغ سگ عربده می کشن، یا دزدا و مال مردم خورایی که سالی یه بار یه تیکه چلوار سفید به خودشون می بندن و با شومبول آویزون هفت مرتبه دور خونه مکعبی وسط جزیرةالعرب سگ دو میزنن، پیش همچین خدایی از امثال من عزیزتر باشن.  

خواهش می کنم به پته قبای خشکه مذهبیون دُگم بر نخوره؛ کافیه یه توک پا زحمت بکشید و به کتابخونه منزل یه سری بزنید و یه کتاب احکام یا توضیح المسائل رو از اونجا در بیارین و بخونین... نمیگم بشینین آنالیزش کنین که ببینین چند درصد این احکام مربوط به از شکم به پایینه و چند درصدش از گردن به بالا، فقط کافیه همین طوری شانسی یه صفحه اش رو باز کنین و یه پاراگرافش رو بخونین. البته اگه از پس معنی کردن اون اراجیف به زبان فارسی سره بر بیایین و مجبور نشین به دارالترجمه مراجعه کنین...

آخه شما رو به همون چیزی که می پرستین، خدایی که تموم فکر و ذکرش این چیزا باشه و کار و زندگیش رو گذاشته کنار، مدام به معده بنده اش زل زده یا حواسش جمع اینه که موقعیت شومبولش در هر لحظه از زمان در چه وضعیت استرئوتایپی قرار داره دیگه پرستیدن داره؟ من که فکر می کنم همون خدای بی توجه که عاطل و باطل عین لات و هبل یه گوشه نشسته و آزار به کسی نداره، یا همون گاو هندوها که یه جایی سرشو زیر انداخته داره یونجه می خوره خیلی قابل تحمل تره از خدایی که از میون تمام اندام موجودی که آفریده سه چهارم قوانینش درباره آلت تناسلی و دستگاه گوارش باشه؛ بلا نسبت مغز هم تو بدن آدما وجود داره ولی دریغ از یه دونه حکم مذهبی که راجع به این قسمت بدن انسان باشه.

حالا هم که به سلامتی این یه ماه مهمونی گرفته... آخه من یه جایی روم بشه بگم مهمون یه نفر بودم که از کله سحر تا بوغ سگ بهم گشنگی داده که هیچ، مجبورم کرده که حتی قیافه زن همسایه مون رو نبینم یا صدای یه دختر غریبه رو نشنوم مبادا که شاشیده بشه تو مهمونیش؟! اگه درد کلیه ام عود کرد و حتی یه شیاف مسکّن اماله کردم یا حتی از زور درد استفراغ کردم به منزله این باشه که یه چیزی خوردم و بازم باید از مهمونیش گم شم بیرون؟ اگه کله ام رو کردم زیر آب که یه ذره مخ داغ کرده از گشنگیم بخار کنه و سبک بشه باید واسه جبرانش یه روز دیگه همون قوانین سادیسمی رو تحمل کنم و جیک نزنم؟ آخه این واسه همون خدا آبرو ریزی نیس؟ واقعاً چرا هر چیزی از یه جای بدن بیرون میاد یا هر چیزی وارد هر سوراخی از بدن میشه این ضیافت باشکوه رو باطل می کنه؟

حالا هم گلی به جمال عنتر زمونه که داده ساعت کاری مملکت رو یه چند ساعتی تخفیف بدن؛ این روزا به دور و برت که نگاه می کنی همه جا شده آخر تنبل خونه. سالای پیش همینطوریش و بدون اینکه کسی بگه تو هر اداره و مؤسسه ای می رفتی یا همه کارمنداش در حال چرت زدن بودن یا جیم فنگ. از یه ساعت و نیم به صلاة ظهر هم مونده دیگه هیچ کس تو اتاقش نبود و به جاش يه سری آدم شلخته و وارفته رو می دیدی که با آستين‌های بالا زده و کفشهای نيم پوشيده مثل اردکهای لنگ به صف طرف نماز خونه میرن. بعدش هم که چرت بعد از ظهر بود و زبون روزه و همون کار نیم بند هم تعطیل... حالا دیگه امسال که وای بر احوالمون.

توی همون ادارات خدا نکنه شاش تنگتو بذاره و مجبور بشی بری توالت: من که نشد از اول ماه رمضونی يه بار برای ريدن به مستراب برم اما مجبور نشم به قاعده يه سيگار کامل پس دودهای ساکنین هر کدوم از غرفه های مستراب این اماکن دولتی رو استنشاق کنم. از اون بدتر اينه که مسترابی که سرتاسر سال هیشکی توش نمی رفت و از بوی تعفنش به عود و اسفند و بَه‌بَه پناه می‌برديم، حالا حالتی شده مث صف بانک و مترو و اماکن متبرّکه؛ توش که اولاً جای سوزن انداز نیس، بعدشم اگه توفیق پیدا کنی و بتونی با خواهش و التماس و جون کس و کار ارباب انتظار رو قسم دادن به زیارت سنگ سفید یه کدوم از اونا نائل بشی، با هر بار سيفون کشيدن عطر يه جور غذا و چلسمه ازش بلند میشه. همينه ديگه؛ وقتی مغز متولیان یه نظام، به جای مسائل مهم مملکتی معطوف مستراب معرفت باشه، گاهی اوقات توالت در يه منفی ضرب میشه و توش بجای ريدن سيگار می‌کشن و غذا می‌خورن!

خاطرم هست اون روزایی که دانشجو بودم شبای ماه رمضون یه نرّه خری تو خوابگاه بود که از ساعت سه صبح راه میفتاد و درب همه اتاقا رو لگد کش می کرد که: پاشید، پاشید، سحر شده... یا توی پاویون وقتی ساعت مثلاً دو تا پنج صبح موقع استراحتت بود و مث جنازه روی تخت ولو می شدی (تازه اگه سر و صدای عرّ و تیز بلندگوها که سه ساعت تمام با حداکثر ولوم بیخ گوشت عربده می کشیدن می ذاشت خواب به چشمت بره) یه مرتیکه ریشو با مشت و لگد می زد به در که: یالله بیدار شید سحری بخورید... یادم نمیره یه شب از فرط عصبانیت و خستگی وقتی یارو در اتاق رو مث در طویله لگدمال می کرد سرمو از لای بالش بیرون آوردم و داد زدم: " ده اگه پاشم که اول میام ننه تو رو ایزوگام می کنم بعد سحری می خورم..." و از شب بعدش دیگه یارو در اتاق ما رو نمیزد، ولی امثال این الاغا که آدم بشو نیستن و «حقوق شهروندی» سرشون نمیشه، باز هم درب بقیه اتاقا رو با دینامیت تخریب می کردن و با بازگشت به خوی طبیعی و غریزی خودشون نصفه شبها صدای اورانگوتان های خوشحال جنگلی در می آوردن. اونوقت شما فکر می کنین این مملکت با همچین آدمایی که اینطور رفتارا دیگه اونا رو از حالت انسانی خارج کرده و در وجودشون به صورت یه سری غرایز طبیعی در اومده، دیگه راه نجاتی از نابودی داره؟ دنبال مصادیق تهاجم فرهنگی هم نمی خواد بگردین و بیخود وقتتون رو تلف کنین، اینجور افرادی که اینطور مسخ یه فرهنگ بادیه نشینی شدن و قرنهاست این رفتارها رو به صورت غریزی با اون اسپرمای کج و کوله و تخمکای معیوبشون به نسلهای بعدی انتقال میدن نمونه بارز تهاجم فرهنگ عرب بیابونی به سرزمین ایرانی هستن که اولین منشور حقوق بشر از خاکش سر بلند کرد و پادشاهش پیوسته از بیم تسخیر سرزمینش توسط دروغ و قحطی به خدا پناه می برد؛ و دیدید که اون خدا هم کمکی نکرد، چون بندگان همین خدا بودن که مملکتشون رو با کنار گذاشتن خرد و آگاهی، چشم بسته و جاهلانه سپردن به دشمنان تاریخی خودشون که از پیشرفت تمدن ایرانی چشمشون داشت در میومد؛ ایرانی که اون زمان بیش از نیمی از یه قاره پهناور بود و هنوز که هنوزه آثار تمدن پیشرفته اش سال و ماهی نیست که از زیر خاک بیرون نیاد.

نه که آدم مذهب ستیزی باشم، ولی این تفکرات و رفتارهای افراطی واسه ما دین و مذهب نمیشه...  مذهب فقط یه جا معنی پیدا می کنه و اون هم در حوزه اخلاقه. نه سیاست، نه اقتصاد، نه حقوق، نه قوانین اجتماعی، نه علم و تکنولوژی، نه هنر، نه ورزش، نه روابط جنسی، نه مستراح، نه قصابی، نه مرغدونی، نه اداره، نه مدرسه و نه هیچ جای دیگه... مذهبی که مث زالو چنگ انداخت رو تموم سوراخ سمبه زندگی هر آدم که اصلاً دیگه مذهب نیست؛ یه جور فاشیسم توتالیتر مارکسیست-لنینیستی و یه ایدئولوژی خطرناک و مخرّبه که بنیادهای زندگی انسانی و زیر ساختهای فکری، اقتصادی، اجتماعی و هزار کوفت و زهرمار دیگه هر تمدنی رو ویران و نابود و مضمحل می کنه و انسان رو تبدیل به یه حیوون وحشی می کنه که یه سری قوانین دیکته شده تو مغزش رو کم کم به حالت غریزی به اجرا در بیاره و این خیلی خیلی خطرناکه؛ دین و مذهبی که اساساً واسه این به وجود اومد که غرایز انسان رو سر و سامونی بده امروز تو مملکت ما خودش به صورت یه رفتار غریزی خطرناک و افسار گسیخته در اومده که همه جا فضولی می کنه، می گیره و می بنده و سلاخی می کنه و حتی آدم می کشه... دیگه از این خطرناکتر چی ممکنه؟

مذهب وقتی مخرّبه که از حوزه اخلاقیات و روابط فردی بیاد بیرون و تبدیل به ایدئولوژی بشه؛ و ایدئولوژی وقتی خطرناک میشه که به استراتژی تبدیل بشه: به حاکمیت برسه و همه قدرت سیاسی، پول، اسلحه، قانون، دادگاه و عدلیه رو در تسخیر خودش بگیره. یا میشه یه ایدئولوژی مطلق گرای سوسیالیستی که توی کشورای عقب مونده ای مث کوبا، ونزوئلا و نیکاراگوئه حاکم میشه و مردمش رو از فرط فقر و بدبختی به یه سری موش توسری خورده فاضلاب تبدیل می کنه، یا حداکثرش یه زندگی نسبتاً خوب و مرفه، ولی بسته و محصور واسه اونا تولید می کنه و آدما رو تبدیل به یه سری ماشین می کنه که فقط باید کار کنن و حق فکر کردن نداشته باشن، مث چین و روسیه؛ و یا به شکل سوپر اسلامیش همراه با چند تا زیر شاخه تروریستی (اعم از تروریسم شخص و شخصیت و فکر) توی یکی از این پدیده ها متبلور میشه: ورژن سنّی اون میشه القاعده و طالبان، نوع شیعه اش هم میشه حزب الله و جمهوری اسلامی ایران.

 

+ نوشته شده توسط ابوالهول در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 و ساعت 1:8 |

 

«شاید این جمعه بیاید، شاید»

 

 

 

 پ.ن: شاید هم نیاید...

 

  "جمعه" از لابه لای ورقهای پوسیده دفترچه خاطرات و از میان غبار متعفن صفحات آلبومهای قدیمی هرگاه فرصت نشان دادن خود را می یافت، همواره چیزی بیشتر از یک غروب غمگین، یک فیلم سینمایی تکراری صد تکه سانسور شده، هاچ زنبور عسل، حنا دختری در مزرعه، و حداکثر یک بعد از ظهر گرم در سراشیبی سرسره زنگ زده پارک خیابان پشتی یا در میان تراکم دود مه گونه قلیان چایخانه ها نبود؛

  از همان زمان که هر جمعه به تدریج عقده های کودکی ما در غیاب "دافی داک"، "باگز بانی" و "تام و جری" شکل می گرفت، حتی "بلیک ادواردز" هم بیهوده سعی می کرد گوشه ای از ذهن جستجوگر کودک محروم از شادمانی را پر کند، چرا که پلنگ مسخره صورتی رنگش نیز در خاطرات خاکستری آن سالها رنگ باخته بود و حماقتهای تصنعی اش هم دیگر به زور لبخند تلخی بر گوشه لبهای خشک و ترک خورده کودک یونیفرم پوش و سر کچل آن دوران می آفرید؛ و همین لبخند زورکی هم در میان زوزه بمب افکن های عراقی و آژیر قرمز و جیغ و داد زنهای همسایه و صدای فرو ریختن آوار به سرعت محو می شد...

  در خلاء فکری آن سالها و در پشت سد هایی که سردار سازندگی پس از نوشاندن شوکران به پیر جماران شروع به افراشتن آنها در جای جای این خاک گرسنه خِرَد و آگاهی نمود، هر جمعه و به هنگام نفس تازه کردنهای پایان هفته در کنار کانالهای برفکی رسیورهای آنالوگ و شو های ترکی که همیشه لذت تماشای رنگهای زرد و قرمزشان در سایه خش خش کر کننده نویز های آنها زهرمارمان می شد، چیزی فراتر از آب سرگردان جویبارها و سیل بند ها مشغول جمع شدن بود؛ معجونی از امید و انتظار، خیال و خرافه، وهم و سراب، ترس و هراس، عذاب و عتاب، شلاق و اعدام دسته جمعی، ترور و نسل کشی... و همه اینها در قالب دو موجود مهیب پرورش می یافت و تنومند می شد: یکی روباهی خندان و دیگری عنتری خشمناک، تا به تناوب در خیمه شب بازی سالهای پس از آن اذهان را تسخیر نمایند و گیتی را مسحور؛ و آنگاه که شالوده سازندگی در هجوم زنجیره ای جویبار های خون و جنایت رنگ باخت، دریچه آن سد ها هم به نوبت باز شد تا یکی خاک تشنه ایران زمین و سینه جوانان آن را با سراب گفتگوی تمدنها و اندکی کاهش طول و عرض لباس و نمایش مو از زیر روسری سرگرم سازد، و دیگری پهنه دشت پاسارگاد و تنگه بلاغی را با هجومی وحشیانه و بی شرمانه در نوردد و "سیوند" را گستاخانه بر منشور آزادگی بنا کند.

  فرهنگ انتظار هم از همان جمعه ها شکل گرفت... انتظار شنبه ای ترسناک، همراه با استرس ترکه های انار به جرم بلند بودن مو یا کثیف بودن ناخنها، چوب بلوط در ازای ننوشتن پنج بار مشق شب از روی "کودک فلسطینی"، انتظار "سالهای دور از خانه" ساعت یازده شب با یک "اوشین" بدبخت کتک خورده که هر روز از صفر شروع می کرد و دوباره خشتهای لرزان زندگیش با کمترین نسیمی فرو می ریخت و صفحات روسپی گری او هم از لای کتاب پاره پوره خاطراتش به طور مرموزی کنده شده بود تا بچه فین فینوی آن سالها نفهمد که سرانجام فقر و فشار، فساد است و فحشاء؛ تا حتی هیچ بزرگسالی هم جرأت این خیالات را به ذهن تاریکش ندهد که فشار ستمگر بر انسان بیچاره و بدبخت تا کی ادامه خواهد داشت و این خشتهای لرزان کی با ملاطی محکم خانه ای برای زندگی دور از رنج بنا خواهد کرد تا در مقابل طوفان نیز فرو نریزد و ساکن آن را از باران و تگرگ هم گزندی نباشد...

  خیال جمعه ای پر امید نیز نتوانست در هیچ ذهنی شکل بگیرد چون هنوز سه شنبه ای اختراع نشده بود که فرهنگ والای جمکرانیسم اتوبوسهای ادارات دولتی را با کارمندان وامانده و توسری خورده شان در ازای دریافت چندر غاز اضافه حقوق و حق مأموریت به سر چاه ویل بکشاند تا پول بی زبانشان را در اطراف چاهی خرج کنند که آمال مکتوبشان را در آن ریخته اند و در انتظار حل مشکلات با فرج سپید پوش شمشیر به دست اسب سواری عرب تبار از خلال فروج بیابانهای فلات مرکزی سرزمین کوروش و جمشید نشسته اند...

  و انتظار هم هیچ گاه به سر نخواهد آمد مگر انتظار پایان یک زندگی سیاه و غبار گرفته، در میان شهری غمزده و سرشار از سکوت، در یک عصر جمعه طولانی، در پاییزی سرد و در هزار لای تو در توی کوچه های متروک، بین دیوارهای دود زده بلند عاری از هر روزنه و پنجره، با مرگی که سالهاست نجوای فریبکارانه سمفونی آرامَش را هر هفته، غروب هر جمعه می نوازد و در اذهان منجمد مردمی تنبل و مسخ شده که مسحور تصاویر شفاف رقصندگان نیمه لخت در سینماهای خانگی شده اند، در فواصل استراحت رسیورهای دیجیتال، همچنان امیدی واهی را می دمد که: «شاید هفته دیگر بیاید...»

   

+ نوشته شده توسط ابوالهول در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 و ساعت 20:44 |