تبليغاتX
๑۩۞۩๑ ابوالــــهول ๑۩۞۩๑ سال 1386 را سال کوروش بزرگ بنامیم

 

«حکایت من ایرانی وطن پرست»

 

 

  

 

  با اینکه حکایت فیلم «۳۰۰» مزخرف تر و ساختگی تر از جنگ زرگری رؤسای مملکت ما با دنیای غرب نیست، جالبه که احساسات وطن دوستانه ملت ما هم حالا ناگهان سر این قضیه فوران نموده و جماعت Patriot کار و زندگی رو زمین گذاشتن و شدیداً مشغول صدور بیانیه و امضاء جمع کردن در جهت محکوم نمودن سازندگان فیلم شدن و گویا یادشون رفته که مملکت ما نه به علت مخدوش شدن چهره خشایارشاه و وقایع زمان حکومتش، بلکه از صدقه سر ندونم کاری و کثافتکاری دولت فعلیمون توی چه منجلابی غوطه ور شده و قطار ترمز بریده مون چطور داره با سرعت نور هر لحظه به لبه پرتگاه و سرازیری قبر نزدیک میشه؛ انگار نه انگار که چاره اندیشی درباره نجات کشور از اوضاع کنونی، حتی خیلی بیشتر از ابراز احساسات درباره فیلم «۳۰۰» نماد به مراتب پررنگتری از میهن دوستی و وطن پرستی می تونه باشه...

  رئیس جمهورمون هم که هزار ماشاءالله هر روز داره یه خبر خوش اعلام می کنه و یه گزک جدید دست غربی ها میده تا خاطره کت و شلوارهای بد قواره ملوانای انگلیسی هرچه زودتر از یادشون بره و دوباره برگردن سر قضیه هسته ای و نذارن ملت قحطی زده ما از شوق رسیدن به مرحله تولید کیک زرد لب و لوچه شون رو بلیسن و همچنان حسرت به دل بمونن...؛ ولی همونجور که چند سال بعد هیچکی یادش نمی مونه خشایارشاه ننه اسپارتها رو به عزاشون نشوند یا برعکس، کسی هم نمی پرسه که این وسط چی به سر مردم دربدر و بدبخت ایران اومد. مهم اینه که منافع دولتها این وسط تأمین بشه، حالا تفاوتی نمی کنه این دولت پدرسوخته و کفتار طینت از پا در بیاد یا جاشو به یه دولت روباه صفت دیگه بده یا با غرب ساخت و پاخت کنه یا حتی اسرائیل این وسط قربانی بشه، مردم امریکا و اروپا هم آخرش به این نتیجه می رسن که مگه ما چیمون از روسهای مفت خور و چینی های فرصت طلب کمتره که نتونیم ثروت ایران رو تاراج کنیم و به ریششون بخندیم؟ فلان ننه مردم ایران...! گور پدرشون هم کرده که دموکراسی می خوان، تا اون موقع هم که میان بفهمن از کجا دارن جر می خورن، ما همه داراییشون رو بردیم و خوردیم و یه آروغ مشتی هم روش زدیم...

حکایت من هم که جدا از حکایت همین ملت غیور فدایی وطن نیست...؛

  عمر من بیشتر از عمر یه نخ سیگار لایت نیست که بعد از دفع حشر توی تختخواب دو نفره دودش می کنی، در حالی که داری به دوست دخترت که لخت مادرزاد دمرو به خواب رفته و یه دست و یه پاش از زیر پتو بیرون اومده نگاه می کنی، و توی اون لحظه به همه چی فکر می کنی غیر از اونچه بهش زل زدی؛ تنها فرقش اینه که عمر منو اونایی دارن دود می کنن که ملت رو  سپوختن، جوری که مث یه نعش بی جون دمرو افتاده و حالا همه چی تو فکرشون می گذره غیر از اونچه بهش زل زدن...

  صدای من رسا تر از صدای لرزون "الهه هیکس" نیست که وقتی آدم حتی تو حالت ملنگی ناشی از over dose مشروب و اکس و حشیش چنین صدایی رو می شنوه که دم دمای گریه است و ضجه صداش روز به روز ضعیفتر و نارساتر میشه، خیلی مردونگی می خواد که یهو اشکش از دم مشکش سرازیر نشه و صدای عرعر گریه اش کـون هفت آسمون رو ندره، چون که اگه فریاد اون زن مبارز و شجاع سالهاست تو مجامع بین المللی لای جیغ و داد بازار بورس لندن و پاریس و برلین و دانگ و دونگ جابجا کردن بشکه های نفت توی اسکله های شانگهای  و فرت و فرت دستگاههای پول شمار بانکهای سوئیس و  قیژ قیژ پیوسته مته های حفاری شرکت توتال و فس فس روسهای لم داده زیر کولر گازی خونه های سازمانی بوشهر محو و گم و نابود شده، صدای اعتراض من هم لابه لای ترق و تروق مسلسلها و غرش هواپیماهای عراقی و صدای آژیر قرمز و انفجار بمب و نعره الله اکبر ساعت نه شب ۲۲ بهمن روی پشت بومهای همسایه و صدای انکر الاصوات برادران بسیجی که توی بلندگوهای دستی هر روز و به هر بهونه ای وسط خیابون و دم در سفارتخونه ها مرگ بر آمریکا و انگلیس و اسرائیل سر میدن مدتهاست که خفه شده...

  ترس من کمتر از ترس اون مردای سبیل کلفت نیست که وقتی مأمورای چماق به دست و کلاهخود به سر توی پارک لاله و میدون هفتم تیر و جلوی دادگاه انقلاب ریختن رو سر یه عده زن و با مشت و لگد ازشون پذیرایی کردن، اگه هر کدوم سرشون رو زیر ننداختن و گاز ماشینشونو نگرفتن و در نرفتن، حداقل ایستادن و برّ و برّ صحنه جمع آوری اون زنهای بدبخت که فقط حقوق مسلم خودشون رو فریاد می زدن رو تماشا کردن؛ فقط فرقش این بود که مثل جلوی استادیوم آزادی که مأمورا دخترایی رو که می خواستن بیان توی ورزشگاه با چماق بدرقه می کردن، زیاد نیششون رو باز نکردن و مسخره بازی راه بندازن و بعدش هم بی خیال برن توی استادیوم و با بوغهای خودشون شیر سماور رو حواله داور کنن، چه که اگه اونا از این می ترسیدن که در صورت فضولی مأمورا یه گوشمالی حسابی نصیبشون کنن و به جرم اقدام علیه امنیت ملی بندازنشون توی هلفدونی و یا اگه شانس بیارن و در برن حداقلش اینه که پول بلیط چند هزار تومنی که با بدبختی از بازار سیاه به دست آوردن به باد فاک بره، تکلیف من دیگه روشنه که نه سبیل دارم و نه تخم رفتن به استادیوم و نه جربزه نگاه کردن به کتک خوردن زنها توی پارک...

  اشک من جاری تر از اشک تمساحی نیست که در سوگ دانشجوهایی که از پنجره خوابگاه کوی دانشگاه به بیرون پرت شدن ریخته شد؛ اشک من برای اون مأمور بدبخت جیره خوری باید جاری بشه که به جرم دزدیدن یه ریش تراش از وسایل شخصی دانشجوهای خوابگاهی محاکمه شد. اگه ۱۸ تیر نتونه یاد هیچ چیزی رو تو ذهن این مردم گرسنه و شهوت زده مملکتمون زنده کنه، دست کم خوبیش اینه که ما می فهمیم اگه به تعداد کافی ریش تراش مجانی در اختیار مأمورای انتظامی متعهدمون قرار بدیم دیگه به خاطر دزدیدن یه ژیلت سه تیغ آدم نمی کشن. 

  شهوت من کمتر از حشر منکراتی های ریشوی دهاتی در و داف ندیده نیست که تا یه ذره از مچ پای دختری رو دیدن بگیرن و بندازنش توی ماشین که ببرن و به بهونه ارشاد کردنش دست کم یه لاس مدل سادیسمی باهاش بزنن و اگه کس و کارش پیدا شد چند تا توپ و تشر حواله اش کنن و ازش تعهد عدم بدحجابی بگیرن و اگه هم احیاناً بی صاحب از آب در اومد که دیگه تکلیف روشنه و یه سور و سات حسابی توی پاسگاه راه بندازن؛ حداقلش اینه که اگه من نتونم حشرم رو به روش آدمیزادی ارضاء کنم بعد از دید زدن پر و پاچه بلوری دخترا، میام و مث بچه آدم می شینم تو خونه و بساط استمنـاء راه میندازم... 

  عقده من کمتر از عقده فاطی کماندو های دم در دانشگاه نیست که تا یه دختر خوشگل آرایش کرده می بینن مث تروریستها محاصره اش کنن، مث جذامی ها توی اتاقک نگهبانی قرنطینه اش کنن، به بهونه نهی از منکر حسابی بچزوننش و روژ لبش رو با سمباده و لاک ناخنش رو با تیغ صورت تراشی پاک کنن و از اندازه چاک مانتو و دور کمرش صورتجلسه تهیه کنن و تحویل کمیته انضباطی بدن و بعدش هم آرزو کنن که کاش یه بطری اسید بهشون می دادن که حال هرچی دختر غیر چادریه جا بیارن؛ ولی دست کم عقده من این نیست که خوشگل نیستم و نمی تونم پسر تور بزنم، عقده های فرو خورده و هوسهای سرکوب شده من خیلی که بخواد سر باز کنه سر آینه دستشویی یا در و دیوار اتاقم خالی میشه...

  خطر پوسیدن و فرو ریختن من کمتر از خطر نم کشیدن و نابود شدن آرامگاه کوروش با علم شدن سد سیوند و آبگیری تنگه بلاغی نیست، چرا که هویت من هم دیگه همون قدر گنگ و مبهم و نامعلوم شده که اگه کتیبه کوروش و منشور حقوق بشرش رو بدی دست یه بچه کودکستانی تا از رو خط میخیش بخونه و واسه ات معنی کنه...

  نگاه من سطحی تر از نگاه پارانوئید اون کسایی نیست که از صبح تا شب دنبال جار و جنجالن، خواب «دشمن» می بینن، همه دنیا رو متخاصم حساب می کنن و جنگ فرضی راه می اندازن؛ سطح نگاه من حداقل دنبال یه لقمه نون واسه سق زدن، یه سرپناه واسه خوابیدن، یه جایی واسه ریدن و یه سوراخی واسه ارضاء شدن پرسه می زنه و دنبال این نیست که کل مملکت و تاریخ و فرهنگش رو به باد بده...

  حماقت من بیشتر از مردم خوش باور ساده لوحی نیست که گاو و گوسفندهای خودشون رو توی کوه و کمر به امید خدا ول می کنن تا بیان توی استادیوم شهرشون قصه نوجوان ۱۶ ساله هسته ای، به فلاکت افتادن دنیای غرب، رکود معنویات در جامعه امریکا، رشد اقتصادی کشور، کاهش نرخ تورم، تأدیب همراه با رئوفت اسلامی ملوانان متجاوز انگلیسی، احتمال ظهور امام زمان  و هزار جور خزعبلات دیگه رو از زبون اعجوبه قرن بشنوند و بعدش هم سفره خالی زن و بچه شون رو از یاد ببرن، وضعیت اسف بار جاده هایی که همین چند روز قبل باعث چپ شدن خودروی صفر کیلومتر داخلی غیر استاندارد فک و فامیلهاشون و مرگ اونا شد رو فراموش کنن؛ اختلالات خط تلفن همراه  که موقع تصادف نمی تونستن با اون هیچ شماره مرکز امدادی رو بگیرن، وضعیت وحشتناک مراکز بهداشتی و درمانی، مدارس مخروبه و فاقد امکانات، قطعی مکرر برق، آب آشامیدنی ناسالم، رکود اقتصادی و وضعیت افتضاح کار و معاش و اینکه شش ماهه حقوق نگرفتن، اینکه همین حقوق چندرغاز حتی کفاف خرج لباس زمستون بچه هاشون رو نمیده...، همه و همه اینا از یادشون بره و همصدا با عنتر زمان حنجره شون رو جر بدن: "انرژی هسته ای، حق مسلّم ماست..."

  استرس من کمتر از استرس "فی ترنی" نیست که حتی با وجود چفیه فلسطینی که روی سرش انداخته بود هنوز می ترسید که یه زندانبان گردن کلفت با معامله کلفت تر از گردنش بیاد سراغش و مجرایی رو که سه سال پیش اونو به مقام والای مادری مفتخر کرد با مجرای ابراز احساسات ترسناکش یکی کنه، چرا که من بیش از یه ربع قرنه دارم از بالا و پایین و پس و پیش ورود و خروج همون چیز نکره نخراشیده ای رو حس می کنم که سرکار خانم تو رؤیاهاش لحظاتی به اون فکر کرده بود...

   درد من کمتر از درد تنهایی جوونک فنچ انگلیسی نیست که توی چند روز اسارت گوشه سلول انفرادی یاد مامانش افتاده بود و گریه می کرد، افسردگی من کمتر از اون ملوان ترسویی نیست که با شنیدن صدای میخ و تخته و ارّه و تیشه فکر کرده بود دارن واسه اش تابوت می سازن؛ چه که من ۲۸ ساله توی سلول یه سیاهچال بزرگترم و شلاقهایی که روزی سه نوبت همراه با غذا به پیکر خسته و روح آزرده ام وارد میشه دیگه بر پوست کلفت شده و عاری از عصب من به اندازه ریدن یه مگس روی پوست کرگدن هم اثر نداره... من سالهاست هر روز صبح توی تابوت چشم از خواب باز می کنم و شب توی همون تابوت لحاف رو می کشم رو سرم و می خوابم؛

 

  پ.ن: "... فقط فرقش اینه که اینجا بر خلاف بریتانیا، واسه انتشار اینجور خاطرات روزنامه ها به من پول نمیدن..."

 

+ نوشته شده توسط ابوالهول در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 و ساعت 2:14 |