امسال هم بهــار
با قامت کشیده و با عطر آشنا
بیهوده در محله ما پرسه می زند
در پشت این دریچه خاموش هر سحر
بیهوده می کشاند شاخ اقاقیا
بر او بنال بلبل غمگین که سالهاست
"شـادی"
آن دختر ملوس از این خانه رفته است...

امسال هم بهــار
با قامت کشیده و با عطر آشنا
بیهوده در محله ما پرسه می زند
در پشت این دریچه خاموش هر سحر
بیهوده می کشاند شاخ اقاقیا
بر او بنال بلبل غمگین که سالهاست
"شـادی"
آن دختر ملوس از این خانه رفته است...

«چهارشنبه سوری مراسمی است که با معیارهای عقلی مطابقت ندارد...»
امام جمعه خرم آباد
«معیارهای وجود یک عقل سالم»

شلاق رو گرده مردم بزنیم، اون هم در ملاء عام؛ دست ببریم و انگشت قطع کنیم و چشم کور کنیم؛ چون موقعی که این قوانین وضع شد اگه اینجوری اون قبایل وحشی رو مهار نمی کردن و اونا رو نمی ترسوندن الان چه بسا نسل بشر منقرض شده بود. تازه اون روزها نه اداره مالیاتی بود، نه ارگان حسابرسی، نه ابزاری واسه اعمال محرومیتهای شغلی و اجتماعی، نه یه زندون درست و حسابی... اصلاً سایر مجازاتها هنوز اختراع نشده بود و عقل کسی هم نمی رسید که بشینه و قوانین جزایی درست و حسابی وضع کنه. حالا با همه این احوال و بحمدالله با وجود چنین دانشمندان عقل گرا تو مملکتمون هنوز هم باید قوانین انسانهای نخستین مبنای اداره کشور باشه...
بزنیم تو سر و سینه خودمون، با زنجیر و قمه، با مشت و لگد، با چوب و چماق، با هر چی دم دستمونه؛ چون قرنها پیش یه نفر که احتمالاً آدم خوبی بوده به همراه رفقا و فک و فامیلش که احتمالاً اونا هم آدمای بدی نبودن کشته شدن. کاری نداریم چرا و چطور، چون حرف فاطمه خان باجی و سکینه سپستون که دیروز دم در حیاط بقچه سبزی رو پهن کرده بودن و داشتن حکایت دختر محجبه میرزا قشمشم بقال رو واسه هم تعریف می کردن که چطور چند روز پیش واسه پسری که تو کوچه بهش تیکه انداخته نیشخند زده، امروز در قالب تاریخچه روسپی گری مشار الیه در نشریات شفاهی محله بالایی منتشر شد، حالا چه برسه به حکایت اون بدبختایی که چهارده پونزده قرن پیش توی یه بیابونی که هیچ خبرنگار مستقلی حضور نداشت کشته شدن.
غسل کنیم پس از جماع، پس از احتلام و حیض و استمنـاء، پس از هر خاک تو سری که باعث بشه یه چیزی از یه جاییمون بیرون بیاد، حتی اگه چندین بار تو یه روز اتفاق بیفته... اگه اون روزهایی که تو جزیرة العرب آب برای خوردن هم پیدا نمی شد چه برسه به استحمام، یه نفر که فکرش بیشتر از بقیه کار می کرد واسه اینکه اون عربهای سوسمار خور کثیف رو که سال و ماهی رنگ آب به خودشون نمی دیدن مجبور کنه گهگاهی خودشون رو تمیز کنن (چون مطمئن بود که اگه هر روز عملیات زیر شکم برقرار نباشه حداقل ماهی چند بار هست)، ما هم باید عین همون کارها رون انجام بدیم، حتی اگه روزی دو بار دوش می گیریم.
زن رو نصف یه مرد بدونیم و واسه هر کدوم از قوانین حقوقی و قضایی که پای زن توش وسط باشه ارزش هر دوتای اون رو معادل یه دونه مرد حساب کنیم، حتی اگه مردی رذل و جانی و پست فطرت باشه. چون اگه قرنها پیش تو همون جزیرة العرب دخترها رو زنده زنده چال می کردن و زنها حتی حق حیات هم نداشتن، همون آدم عاقلی که فکرش بیشتر از بقیه کار می کرد واسه اینکه ملتش برای زنها حداقل حقوقی قائل بشن، اومد و ارزش زن رو به اندازه نصف یه مرد "ارتقا" داد. بهش حق بدین که توی اون اوضاع خفن نمی تونست یه باره حکم برابری زن و مرد رو صادر کنه چون می دونست که باید پله پله بالا بره. ولی متأسفانه عمرش کفاف نداد و چون نسلهای بعدش هم باز توی همون جمود فکری گیر کرده بودن، عین قوانین بدوی تعیین شده رو نسل به نسل و سینه به سینه انتقال دادن و طی این فرآیند هر نسلی هم به سلیقه خودش یه خزعبلاتی توش اضافه کرد و نمکش رو کم و چاشنیش رو زیاد کرد تا به صورت این قوانین یاسا گونه ای در اومد که به دست ما رسیده و مبنای امورات کشورمون شده.
زن رو تا نصفه چال کنیم و با سنگ اونقدر بزنیم تو سر و کله اش تا وقتی که مرد، قیافه اش به هر چیزی شبیه باشه غیر از آدمیزاد؛ چون رابطه جنسی با کسی برقرار کرده که به زعم ما نباید می کرد. حتی اگه این کار رو فضولی و تجاوز به حریم کاملاً شخصی اون زن ندونیم، مهم هم ندونیم اگه مرد طرف اون زن مست بوده یا متجاوز بوده یا شوهر زنک معتاد بوده یا نمی تونسته خواسته های جنسی اون رو ارضاء کنه ( اگه اصولاً حق ارضاء و لذت جنسی رو واسه زن قائل باشیم)؛ اصلاً همه اینها به کنار، اگه دلش خواسته این کار رو بکنه، اگه توان کنترل غریزه جنسیش رو نداشته باشه، اگه بیمار باشه، اگه شوهرش رو دوست نداشته باشه ولی چون قانون حق طلاق و حضانت فرزند واسه اش قائل نبوده به اینجور روابط رو آورده، اینا اصلاً مهم نیست... مهم اینه که عین همون کاری رو بکنیم که همون سوسمار خورها می کردن.
بکـارت دخترای زندانی محکوم به اعدام رو قبل از کشتنشون زایل کنیم؛ که هم حالی به اونا داده باشیم و هم اینکه چون روایت شده دختران باکره بدون مصاحبه و گزینش یه راست به بهشت میرن، واسه اینکه مبادا گناهکار باشن و سر از اونجا در بیارن، این احتمال رو به حداقل برسونیم.
کتاب احکام بنویسیم و واسه هر چیزی نظر بدیم و حکم تعیین کنیم، حتی اگه به ما مربوط نباشه و در حد یه گاو هم اطلاعاتی از اون موضوع نداشته باشیم؛ تا یه عده موجود دو پای مسخ شده این رساله ها رو واسه هر مسأله ای که باهاش برخورد می کنن سرچ کنن و حکمی توش پیدا کنن، حتی اگه مربوط به بول و غایط و قضای حاجت ته یه کوچه بن بست باشه.
...اگه اون روزهایی که ملت ها در بربریت و وحشیگری مطلق زندگی می کردن، عقلا اومدن و واسه اینکه به اون جماعت سر و شکل انسانی تری بدن مذهب رو مبنای قوانین اجتماعی و قضایی قرار دادن، حالا با گذشت قرون و اعصار و با وجود شکل گیری جوامعی مدرن و عقل گرا و گسترش وسایل ارتباط جمعی، جایی گیر افتادیم که باز هم باید واسه هر مسأله ای چه کوچیک و چه بزرگ به مذهب و قوانین بدوی اون رجوع کنیم. اگه چهارشنبه سوری و پریدن از روی آتیش و رقص و آواز مطابق معیارهای عقلی نباشه، پس خدا به داد ما برسه که مجبوریم گردن به قوانین مذهبی بذاریم که اصولاً تعریفی از اندیشه و تفکر و نوآوری نداره و قائل به وجود هیچ عقلی نیست مگه یه عقل کل که اون هم اگه حکم داد روی مین برو و منفجر شو و بمیر باید این کار رو بکنیم؛ چون در غیر این صورت حکم نماینده خدا بر روی زمین رو نقض کردیم، بنابراین محارب محسوب میشیم و بازهم مجبوریم بمیریم.
محمود احمدی نژاد
«قطار مشدی ممدلی»

...نه اینکه فکر کنین خدای نکرده ما نمی تونیم تو مملکتمون ترمز و دنده عقب قطار بسازیم... نه! اصلاً اینطورها هم نیست...؛ تازه اون هم واسه قطار محمود هسته ای!!! وقتی تو کشور عزیزمون جوون ۱۷ ساله بسیجی داره تو تهرون جراحی مغز انجام میده یا یه دختر بچه دبیرستانی با چند تا تکه زلم زیمبو که صبح زود پا شده رفته از بازار خریده تونسته تو آشپزخونه منزلشون انرژی هسته ای تولید کنه و کار به جایی رسیده که دانشمندان اتمی کشورمون که اونها هم غالباً زیر ۲۵ سال سن دارن!!! تأییدش کردن و حالا اون دخترک رو با اسکورت می برن مدرسه و میارن، (تو رو خدا منو متهم به مزخرف گویی نکنین، اینا عین صحبتهای رئیس جمهورمونه که در گوهرفشانی اخیرشون بیان کردن. اگه باور ندارین می تونین چند ثانیه وقت بذارین و از اینجا دانلودش کنین.) با این اوصاف خودتون قضاوت کنین که درست کردن ترمز و دنده عقب واسه قطار دیگه کار بچه دبستانیامونه. اصلاً ما از عمد این قطعات رو از روی قطارهامون برداشتیم تا در تولیدات آینده به عنوان «Option» روی اون بتونیم نصب کنیم و پولش رو از خلق الله بگیریم؛ مثل همه قطعاتی که توی تولید و مونتاژ بقیه اتومبیلها می دزدیم و به روی خودمون هم نمیاریم! البته این نکته رو هم باید در نظر داشت که اگرچه رئیس جمهور دنده عقب و ترمز قطارهامون رو برداشته، ولی اون زیاد هم آدم بدی نیست؛ به علاوه توانایی های شگفت انگیزی هم داره از قبیل هاله نور دور سرش و این حرفها...؛ یادمون نره ایشون همون کسیه که در دوران تصدی شهرداری تهران علاوه بر خدمات شایانی که در جهت کریه سازی چهره شهر انجام داد تا مقدمات ظهور هرچه سریعتر امام زمان رو فراهم کنه، به این هم بسنده نکرد و داد مسیر حرکت حضرت رو از سامره تا قم روی نقشه های رنگی با کیفیت عالی چاپ کردن و قرار هم بود این مسیر رو تا خود چاه جمکران چراغونی کنن که اگه حضرت احیاناً شب و نصفه شب تشریف آوردن، یه هو سکندری نخورن و با مغز بیفتن ته چاه. ایشون در راستای هدف متعالی خودشون که همانا به گند کشیدن اوضاع مملکت و ایجاد بلوا و آشوب در جهانه، همچنان مشغول آماده سازی شرایط در جهت تسریع ظهور امام زمان هستن.
حالا این که سهله، اخیراً در ادامه برکات و معجزات خارق العاده ای که جز توی این مملکت هیچ جای دیگه امکان به وقوع پیوستن نداره، یه آمارهایی هم در اومده که هر بنی بشری توی هر جای دنیا اونا رو خونده از فرط تعجب و شدت هیجان، فکّش به زمین و تخمهاش به سقف چسبیده! پس با در نظر گرفتن کلیه جوانب احتیاط و رعایت کلیه اقدامات ایمنی از قبیل پوشیدن زره و کلاهخود و فتق بند و لباس ضد گلوله، (چون ممکنه از شدت هیجان از خود بیخود بشین و به یه جایی از بدن خودتون شلیک کنین) نمونه هایی از این آمار ها رو با هم می خونیم. امیدوارم فردا شب عکس پیکر آش و لاش شده تون رو تو سایت ROTTEN نبینم!
"درآمد سرانه ایران؛ در سال ۱۳۵۷: ۸۳۱۰ دلار، سال ۱۳۸۵: ۲۷۷۰ دلار.
نرخ برابری دلار؛ در سال ۱۳۵۷: ۷۰ ریال، سال ۱۳۸۵: ۹۳۰۰ ریال.
میزان فروش نفت؛ از ابتدای اکتشاف آن تا سال ۱۳۵۷: ۸۰ تا ۱۰۰ میلیارد دلار، از سال ۱۳۵۷ تا ۱۳۸۵: حدود ۸۰۰ میلیارد دلار.
قدرت خرید مردم؛ در سال ۱۳۸۵ تنها ۷۵% قدرت خرید ۲۸ سال قبل (۱۳۵۷) است.
آمار بیکاری؛ در سال ۱۳۵۷: ۲/۹% ، سال ۱۳۸۵: ۲۵%.
جمعیت ایران؛ در سال ۱۳۵۷: حدود ۳۵ میلیون نفر، سال ۱۳۸۵: بیش از ۷۰ میلیون نفر.
چشم انداز اقتصادی ایران؛ در سال ۱۳۵۷: به دولت انگلستان یک میلیارد دلار وام می دهد، سال ۱۳۸۵: بدهکاری های ایران به کشورهای دیگر آنقدر زیاد است که از سوی دولت رسماً اعلام نمی شود. مردم از فرط فلاکت و بدبختی مجبور به داشتن چند شغل هستند که هیچ کدام از آنها هم واقعاً شغل نیست..."
"توجّه!"
«چون طبق اعلام آخرین آمار تلفات و مصدومین، این رقم به میزان قابل توجهی بالغ شده و تهدیدی جدی در جهت کاهش جمعیت بوده است و به جهت پرهیز از آرمانهای رئیس جمهور عزیز که افزایش جمعیت کشور تا سرحد انفجار را باعث موهبت می داند، از ادامه بیان مطلب و مقایسه آمار اعتیاد، فحشاء، میزان فساد اقتصادی و اداری، گرسنگی، کارتن خوابی، خودکشی، طلاق، کودکان خیابانی، وضعیت سلامت و بهداشت عمومی، پروژه های عمرانی و اقتصادی، تولید ناخالص ملی، و... معذور می باشیم!»
...خدا رحمت کنه عده ای از خوانندگان عزیز این وبلاگ رو که تا همینجای کار از شدت روان پریشی یه کاری دست خودشون دادن و به درجه رفیع شهادت نائل گشتن و از خوندن ادامه مطلب محروم شدن؛
نگید که اونا خود کشی کردن و شهید محسوب نمیشن؛ مگه اینو نمی دونین که طبق آخرین ورژن روایات و احادیثی که تو کتب مذهبی ما لای دیوار و زیر خاک باغچه پیدا شده، افراد به محض دست زدن به هر گونه عملیات انتحاری اتوماتیک وار جزء سهمیه شهدا محسوب شده و به بهشت منتقل میشن؟
پس یادتون باشه که اگه خواستین این کارو انجام بدین اولاً با نیت خیر باشه و ثانیاً خودتون رو میون عده ای ظالم منفجر کنین؛ زیاد هم مهم نیست که عده ای بیگناه یا زن و کودک هم در بین اونا باشه، چون چیزی که مهمّه میانگین افراده و همین که تعداد ظالمین به حد نصاب برسه کافیه. می پرسین حالا تو این مملکت خوب گل و بلبل ظالم از کجا گیر بیارم؟! پیدا کردن افراد ظالم زیاد کار سختی نیست، فقط کافیه یه نگاه به دور و بر خودتون بندازین. حالا من بر حسب شغل و حرفه هر کدوم راهنماییتون می کنم؛ اصلاً لازم نیست اضطراب به خودتون راه بدین، این قسمت عملیات رو بسپارین به من؛ شما فقط مواد منفجره رو به خودتون ببندین و برین اون جاهایی که بهتون میگم:
کارمندها: توی دفتر رئیس اداره
کارگرها: توی اتاق کارفرما
معلمین: جلوی مجلس
پزشکان: جلوی سازمان نظام پزشکی
دانشجوها: دم در دانشگاه تو اتاقک فاطی کماندو
سربازها: توی مراسم صبحگاه، جلوی فرمانده پادگان
روزنامه نگارها: جلوی ساختمان وزارت ارشاد
نویسنده ها: جلوی زندان اوین
ناسیونالیستها: جلوی سدّ سیوند
ورزشکارها: جلوی باشگاه استقلال یا پرسپولیس (بر حسب نوع رنگ مورد علاقه). افراد بیطرف هم می تونن برن جلوی فدراسیون فوتبال یا سازمان تربیت بدنی (بر حسب نوع گرایش سیاسی!)
معتادین: توی کلانتری ها
بدبخت و بیچاره ها: توی خیابون جوردن
افراد مذهبی: توی مسجد محله
بقیه مردم: توی سوپر مارکت سر کوچه
البته هیچ لازم نیست نگران اونایی که شهید شدن باشین، چون الان اون بالا بالاها هنوز نرسیده دارن با حوری های خوشگل جماع می کنن و اگه هم از جمعیت محترم نسوان باشن، همون بالا بالاها (منتها به جهت رعایت طرح انطباق اسلامی توی اتاق کناری!) یه غلمان خوش تیپ افتاده به جونشون و داره حالی بهشون میده که واویلا...!
کس و کارهای اونا هم چندان غمگین نباشن، چون من با این کار تعداد نا محدودی سهمیه خانواده شهدا واسه شون ترتیب دادم که از همین الان می تونن با استفاده از اون توی کنکور نفر اول بشن، همه ردیفهای استخدامی رو توی ادارات دولتی اشغال کنن و در چشم به هم زدنی مدیر و رئیس و وزیر و وکیل بشن؛ افرادی هم که به دلیل از دست دادن تمرکز و عدم موفقیت در عملیات شهادت طلبانه نتونستن به کلی خودشون رو مرحوم کنن و فقط قادر به ترکوندن برخی از اعضای بدنشون شدن، میتونن با استفاده از سهمیه معلولین و جانبازان همون مدارج ترقی رو طی کنن و به کامیابی برسن. اگه هم زیاد اهل درس و دانشگاه نباشن اصلاً مهم نیست چون تو مملکت منحصر به فرد ما راه پیشرفت همیشه بازه و واسه اونا انتخابهای دیگه ای هم هست؛ مثلاً می تونن برن تو تیم والیبال نشسته و تو دنیا اول بشن، یا اگه صداشون خوب بود یه کپه ریش بذارن و برن سراغ آوازه خونی و یک شبه ره صد ساله رو طی کنن و با جا کردن خودشون تو دل جوونای عزیز و خوش ذوق مملکت، سیاهی و ظلمت رو به عنوان «رنگ عشق» به اونا قالب کنن.
البته ممکنه عده ای از اونا گناهاشون اونقدر زیاد باشه که حتی با شدید ترین انفجارها هم نتونن پاکش کنن و راهی بهشت بشن؛ در اینجا به اونایی که از مناطق سردسیر هستن و به علت اوضاع هردمبیل مملکت و عدم توزیع سوخت و یا قطع گاز دارن از سرما می لرزن، می تونم این مژده رو بدم که اگه احیاناً تیکه پاره هاشون سر از جهنم در آورد می تونن اونجا پای آتیش بشینن و یه دلی از عزا در بیارن! بر و بچز هم هستن و بساط خوشگذرونی زود علم میشه...!
اگه هم از بد حادثه از مناطق گرمسیری بوده باشین، اون دیگه از بد شانسی خودتونه و هیچ ارتباطی به من نداره... مگه من گفتم کارت اینترنت بخرین و برین تو سایبر خونه؟ مگه من گفتم تو گوگل سرچ کنین و وبلاگ منو پیدا کنین؟ مگه من گفتم بشینین اونو بخونین؟ مگه من گفتم هیجان زده و احساساتی بشین؟ مگه من گفتم خود کشی کنین؟ اصلاً به من مربوط نیست... من نازی رو طلاق نمیدم!!!
در آخر هم اگه خدای نکرده، زبونم لال، شما از اون افراد لامذهب باشین که به هیچ کدوم از این چیزها اعتقاد ندارین، دست کم اینش خوبه که می میرین و از شر این زندگی نکبت بار خلاص می شین؛ فقط توصیه اکید من به این گروه از عزیزان اینه که اگه خواستین بلایی سر خودتون بیارین با دقت و ظرافت کافی عمل کنین، چون در صورتی که کار تون دقیق نباشه و فقط منجر به نقص عضو بشه، از فردا مجبورین با ویلچر دنبال قطار بی ترمزی بدوین که بی مهابا و زوزه کشون داره به سمت درّه نزدیک میشه و زار و زندگی شما رو با خودش می بره...
