تبليغاتX
๑۩۞۩๑ ابوالــــهول ๑۩۞۩๑ سال 1386 را سال کوروش بزرگ بنامیم

 

«...احتمالاً پيام‌های تهديدكننده‌ای كه در ويديوی منتشر شده از سوی پنتاگون در خصوص حادثه‌ اخير تنگه هرمز شنيده می شود از جانب يك اخلالگر محلی به نام "ميمون فيليپينی" منتشر شده است كه به مكالمات راديويی كشتی ها گوش می دهد و با بيانات نامناسب و يا توهين در اين مكالمات اختلال ايجاد می کند..

                                                                                 خبرگزاری دانشجويان ايران (ايسنا)

 

«میمون فیلیپینی»

 

 

 

حتی اگه قبول کنیم که تهدید به انفجار رزمناوهای آمریکایی کار یه میمون پدر سوخته فیلیپینی بوده، اگه باور کنیم که میمونهای فیلیپینی انگلیسی حرف زدن هم بلدند، اگه این تصور درست باشه که اینجور میمونها ممکنه دوره فشرده عملیات انتحاری رو هم توی مدارس اسلامی پاکستان و تحت لیسانس القاعده و طالبان پاس کرده باشند، اگه یقین داشته باشیم که این میمونها جز ول گشتن در آبهای خلیج فارس و فضولی تو کار ناوهای امریکایی کار بهتری ندارند، و اگه قانع بشیم که اصلاً فیلیپینی ها چنین میمونهایی دارند و اونها رو توی آبهای آزاد به حال خودشون رها می کنند، این یه چیز رو دیگه نمیشه حتی به ضرب و زور تیزاب سلطانی و اسید سولفوریک ۱۴ مولار هم هضم کرد که: بعضی از این میمونهای فیلیپینی از لحاظ استراتژیک اینقدر سفیهانه عمل کنند و توی همچین زمان و مکان حساس و رعب انگیزی اینجور شوخیهای احلیـلی از خودشون صادر کنند؛

هرچند باز این احتمال ضعیف هم متصور باشه که یکی از این میمونهای فیلیپینی از قفس در رفته و تونسته باشه خودش رو با هر وسیله ای به آبهای خلیج فارس برسونه و حتی چند تا جعبه بزرگ سفید رو هم واسه به آب انداختن تا اونجا با خودش حمل کنه، و صرف نظر از اینکه اصلاً آیا چنین میمونی می تونه اینقدر دارای پختگی دیپلماتیک باشه که درست مقارن با سفر رئیس جمهور امریکا به منطقه بحران زده خاورمیانه به نقطه مذکور برسه و قشقرق به پا کنه، یه مسأله این وسط به طرز خفنی توی ذوق می زنه و اون اینه که: فامیلهای ایرانی این میمونها که اکثراً هم توی حلبی آبادها و چاله میدونهای قدیمی سر از تخم در آوردند، از پساب کمیته های سابق تغذیه کردند، و توی گندابهای بسیج رشد و نمو شون تکمیل شد و هویت سـوپر اسلامی-انتحاری ناب محمدی شون شکل گرفت، در واقع بخشی از همین بوزینه هایی اند که مجموعه عظیم باغ وحش حاکمه رو تشکیل میدن و طبعاً بعضی گونه های نه چندان کمیابشون هم این چند سال توی پادگانهای آموزشی سپاه قایق سواری یاد گرفتند و حالا که اوضاع جفت و جور شده، با گاز و گـوز دادن به قایقهای موتوری تندروی نظامی و فحش دادن به ناوهای غول پیکر خارجی به طرز نافرمی حال می کنند؛ ذکاوت چندانی هم لازم نیست که بفهمیم این میمونها به شیوه تابلویی بیشتر از همنوعای آسیای شرقی شون واجد شرایط اپتیمم خرابکاری و الم شنگه به پا کردن هستند...

حالا بگذریم از اینکه این میمونک بازی توی آب خلیج غیر از کیف و سرخوشی عوایدی هم واسه مزدورهای سپاه پاسداران داشته یا نه، صرف نظر از این مطلب که عنتر بازی مذکور کار میمونهای فیلیپینی بوده یا بوزینه های سپاهی، و جدا از اینکه این بوزینه ها مرید تمساحای یزدی بودند یا از دار و دسته کوسه های کرمانی، اون چیزی که توی این روزها خیلی زیادتر از کـون کـونک بازی این حیوونا جلب نظر می کنه مدیریت بی نظیر دولت کریمه و شجاعت مثال زدنی مسؤولین فخیمه در حل و فصل بحران برف و سرما و راه بندون و کمبود سوخته که یه سیستم فوق مدرن مثال زدنی مدیریت بحران، مبتنی بر پاک کردن کامل صورت مسأله رو پیاده کرده و با استفاده از تمامی ابزارها و اهرمهای در اختیار، این نمایش رو به زیباترین نحو روی سن برده و اهالی دنیا رو خیلی بیشتر از تماشای سیرک خلیج، عنکف و انگشت به مقـعد، مبهوت و مات و متحیر گذاشته.

باز خوبه خدای نکرده زبونم لال، این مملکت امام زمانی سـوپر اسلامی یه جایی وسط سیبری یا توی دامنه های آلپ بنا نشده... چس مثقال برف که میاد انگار خود روز محشر فرا رسیده؛ همه معادلات به هم می خوره، اوضاع به هم می ریزه، سگ صاحبشو نمی شناسه، گه و گلاب قاطی میشه، سیل و بهمن راه می افته، کـون آسمون به زمین میاد، راه بندون میشه... اگه از محور کرج به چالوس و جاده هراز که حتی توی زلّ آفتاب تابستون هم یه روز در میون مسدودند فاکتور بگیریم، سریعاً تمام محور های ارتباطی جنوب به شمال و شرق به غرب و مرکز به محیط و زمین به هوا و اینور به اونور و برعکس... همگی به کلی، بدون چون و چرا و تا اطلاع ثانوی و حتی ثالثی بسته میشه. شرکتهای هواپیمایی تأخیر مادرزادی پروازهاشون رو با سرافرازی تمام توی بوغ و کرنا جار می زنند و به این هم بسنده نکرده، توی فرودگاه با نثار لطف بی دریغ به خلق الله با کنسل کردن تمام پروازها دست کم خیال همه مسافرها رو از احتمال سقوط و چپ کردن و آتیش گرفتن و تصادف طیاره های لکنته شون راحت می کنند. مدرسه ها و دانشگاهها هم که دیگه لازم به گفتن نیست، تعطیل خدایی اند. وضعیت کاملاً خرتوخر درسها و امتحانها هم تکمیل میشه و بساط گوله برف بازی و سر و کله شکستن توی هر کوچه خیابونی به راه می افته. گاز توی مملکتی که دومین منابع زیرزمینی دنیا رو داره نایاب میشه و فرهنگ صرفه جویی به ناگهان با تبدیل شدن به والاترین ارزشهای اخلاقی در ردیف برترین اعمال خیر و دارای ثواب اکمل قرار می گیره. جاده های کویری رو آب می بره و قحطی آب و ارزاق در این مناطق کشور توجیه اخلاقی پیدا می کنه. چکمه سیندرلاهای خوشگل خیابونی هم لای برفها فرو میره و یه چند روزی موقتاً از جلو چشمهای پلید رادان و مأمورای هیزش مخفی میشه...

اما از جلوه های کمیک قصّه که بگذریم همین قضیه انگولک کردن رزمناو های امریکایی توسط قایقهای سپاه پاسداران، ارائه لایحه تهوع آور بودجه ۸۷ به مجلس شورای اسقاطی، ثبت نام گوساله های جدید واسه کاندیداتوری مجلس و پخش کلیپهای مفرح مصاحبه های مطبوعاتی شون توی موبایلهای ملت، بمباران سکوهای ورزشگاه توسط تماشاچیان فهیم و با فرهنگ -که همواره الگوی همه تماشاگران فوتبال در سراسر دنیا هستند- و سرانجام مراسم از کوه پرت کردن و دست و پا بریدن یه عده توی سیستان و بلوچستان به طریقه استریل توسط تیم پزشکی که با شاشـیدن مبسوطی بر سوگند نامه بقراط همراه شده، با افزودن بخشهای درام و تراژدیک خاص خودش این داستان جذاب رو تکمیل می کنه. اصلاً این جریان آبرو ریزی واسه مملکت ما اگه یه روز قطع بشه احتمالاً در زمره گناهان کبیره و اعمال نابخشودنیه. توی این اوضاع خرتوخر دیگه کارناوال مراسم محرم از همه دیدنی تره و قسمت کمدی ماجرا رو جذاب تر می کنه: حتی اگه سنگ و آهن پاره هم از آسمون بیاد خلق الله حتماً باید شب و نصفه شب سر سیاه زمستون بیان توی کوچه بازار و با زنجیرهای قندیل بسته و قمه های یخ زده توی سر و کله خودشون بزنن. البته معدودی که عاقل ترند به فضاهای سربسته پناه می برند و اونجا بساط سیرکشون رو علم می کنند؛ هرچی باشه هُرم نفسهای گرم و استشمام تعفن بوی عرق توی مساجد و تکایا اگرچه ممکنه خیلی مطبوع و دلچسب نباشه، ولی از لرزیدن توی یه خونه سرد بی گاز و نفت با سقف نم کشیده و شکم گرسنه که بهتره؛ چای داغ توی استکانهای چرک و پلو خورشت مفتی هم که برقراره... دیگه چی از خدا می خوان این ملت ناشکر و ناسپاس؟ حیف نیست این همه هیدروژن سولفوره توی این اماکن مقدس پراکنده باشه و توی ریه ها نره؟ حیف نیست گاز خونه الکی بسوزه و به سوریه و ترکیه صادر نشه؟ آیا سزاواره تلمبه های اسقاطی سپاه که توی مناقصه های نامرئی شرکت نفت برنده شدند واسه پمپاژ گاز توی شاه لوله های مملکت اینقدر به زحمت بیفتند که ناکارآمدی شون اینقدر سریع لو بره و مایه آبرو ریزی بشه؟

البته مردم ما به قول رئیس جمهور محبوب و دلشادمون "بی خیال این حرفها" اند... ککشون هم با این چیزا نمی گزه؛ اصلاً اینقدر پوستشون ضخیم شده که دمای صفر کلوین هم نمی تونه یه ذره سر انگشتاشون رو سیاه کنه، چه برسه به این سرمای صنّار-سه شاهی مسخره بیست تا سی درجه زیر صفر سانتی گراد!

پس حالا که همه چی توی اوضاع شلم شوربای فعلی دست به ماتحت هم داده و در معیّت برنامه های مهوّع صدا و سیما همراه با هشدارهای ایمنی ۲۴ ساعته مضحک و خایـه سابیهای مکرر مسؤولین و دلسوزین بساط تفریح ملت شوخ طبع و پوست کلفت ما رو توی این روزهای برفی و سرد و تعطیل زیر پالون گرم خانواده فراهم کرده، چند کلمه ای هم از مادر عروس بشنوید و با رعایت و به کار بستن این توصیه ها علاوه بر آموختن فوق سریع شیوه های نوین مدیریت بحران، در جهت حفظ سلامتی و شنگولی هرچه بیشتر و مبارزه با انجماد همگانی گام بردارید:

واسه اینکه گاز به همه برسه همین الان پا شید تمام بخاری ها و آبگرمکن ها و چراغها رو کاملاً خاموش کنید. برای اینکه سردتون نشه چند لایه لباس کرکی ضخیم بپوشید و روی اون هم چند تا پالون به علاوه مقادیری برزنت و گونی به خودتون بپیچید. واسه اینکه جلوی درب منزل و توی کوچه خیابون سر نخورید حتی در هنگام پیاده روی هم به زنجیر چرخ مجهز باشید. اصلاً بهتره سعی کنید از خونه بیرون نرید. اگه هم کارتون ضروری بود با بچه ها برید و خونه خالی دستشون ندید. واسه یخ نبستن آب درب یخچال رو باز بذارید ولی درب کمد و شیر گاز و فلکه آب رو ببندید. اگه هم احیاناً یخ بست واسه کارهای خیلی ضروری مثل اجابت مزاج، بعد از اتمام کار به جای کشیدن سیفون مزیّنات سنگ توالت رو با یه تیکه چوب بلند به سوراخ بیت مربوطه هدایت کنید. واسه کسب طهارت لازم هم به روش سنتی و طبق فتاوی مراجع عظام از یه تیکه کاغذ (ترجیحاً قطعه ای از روزنامه های کیهان و یالثارات) یا سنگ و کلوخ استفاده کنید. به جهت احتراز از قندیل بستن لمبرهاتون چند لایه شـورت پاچه بلند و پیژامه زیر شلوارتون به تن کنید. ولی به هیچ وجه چکمه نپوشید. اگه هم خواستید بپوشید نوع مخصوص عملگی اون رو تهیه کنید. شلوارتون رو هم توی چکمه نکنید. اگه کردید حواستون جمع باشه دم چشم مأمورین خدوم و زحمتکش نیروی انتظامی ظاهر نشید. اگه هم شدید به عمو پلیس مهربون سلام کنید. اگه بهتون چپ نگاه کرد به دل نگیرید؛ صبر کنید یه روز توی استادیوم فوتبال چشمهاشو جفت از کاسه در بیارید. واسه اینکه صورتتون یخ نزنه یه ریش خفن به سبک و سیاق طالبانی بذارید. با این کار علاوه بر برخورداری از اثر حفاظتی در مقابل سرما می تونید اگه از قیافه کسی خوشتون نیومد سریع دست راست و پای چپش رو ببُرید. اگه دلتون خنک نشد گوش راست و تخـم چپش رو هم بکَنید. اگه زر زیادی هم زد سوراخهای دماغ و چاک دهنش رو با سیمان پر کنید. حتی می تونید با یه کم قیر داغ سوراخهای پایینشو هم ایزوگام کنید. اصلاً جفت لمبرهاش رو هم با پنجول چنگ چنگی کنید. اگه با این کارها هم خیلی حال نکردید بندازیدش توی گونی و از کوه به پایین پرتش کنید. من باب توجیه این کارها هم می تونید به قانون مجازات اسلامی استناد کنید و روی یاسای چنگیزی رو سفید کنید. واسه یه ذره سرما و چـس مثقال برف و یه چند روز قطعی گاز هم بیخودی اذهان عمومی رو مشوّش نکنید. تبلیغ علیه نظام و اقدام علیه امنیت ملی نکنید تا آفتابه به گردن در ملاء عام اعدام نشید. انسجام اسلامی داشته باشید و ارباب رجوع رو تکریم کنید. اگه به علت برف و یخ بندون جاده ها بسته شد و بهتون مواد غذایی و ارزاق نرسید، می تونید یخهای جوب سر کوچه تون رو بشکنید و از زیرش ماهی بگیرید، ولی یادتون باشه هیچ وقت هوس ماهیگیری توی دریای خزر نکنید تا یهویی اتفاقی در مسیر تیر اندازی گشتی های ساحلی قرار نگیرید. اگه ماهی گیرتون نیومد واسه حفظ سلامتی و تناسب اندام یادتون باشه که به هیچ وجه گوشت قرمز و نون و برنج و حبوبات و ماکارونی نخورید. فقط از غذاهای دریایی استفاده کنید ولی بیش از نیم کیلو در روز خاویار نخورید. البته توی دریای جنوب می تونید هر گهی دلتون خواست بخورید. به کشتی های امریکایی حمله کنید، فحش خوار و مادر بهشون بدید، واسه شون شیشکی ببندید، عن خشک شده توی آب بریزید، ادای میمونهای فیلیپینی رو در بیارید  و بعدش هم در برید. در مصرف آب و برق و گاز و نان و هوا صرفه جویی کنید. اگه نتونستید سر کار برید واسه اینکه گرسنه نمونید می تونید یکی از کلیه هاتون رو به قیمت مناسب بفروشید. واسه اینکه کلیه هاتون همیشه سالم بمونه و به قیمت خوب فروش بره ابداً سیگار نکشید. الکل صنعتی نخورید. ایدز نگیرید. هواکش بخاری رو روزی دو بار چک کنید. واسه اینکه سردتون نشه هر روز همگام با برنامه تندرستی صبح شبکه سه ورزش کنید. روی برفهای پشت بوم یه گلیم بندازید و دراز و نشست برید. بعدش هم برفهای روی پشت بوم رو پارو کنید، ولی روی سر دختر همسایه و زن باردار نریزید. حالا که به مدد بارش نعمات بیکران و الطاف الهی فرصتی دست داده که در کنار خانواده باشید، از فرصت استفاده کنید و حداکثر لذت رو از زندگی ببرید، اما جلوی بچه ها با خانم شوخی ناجور نکنید. دخترتون رو جلوی پسر خاله اش بوس نکنید. عواطف خود رو به زیر پتو انتقال بدید. در دفعات مقـاربت صرفه جویی کنید ولی از هر کانـدوم بیش از یه بار استفاده نکنید. با همه این اوصاف اگه در این چند روز حبس خانگی حوصله تون سر رفت و کف کردید، مبادا یه وقت ماهـواره تماشا کنید که محرّمه و تبدیل به سگ و شغال می شید. به جاش بشینید و از برنامه های مفرح و اشک انگیز تلویزیون ج.الف.الف لذت ببرید؛ سخنرانی های مبسوط حاج آقا حمار الفضلا رو تماشا کنید. خیمه شب بازی ۹۰ رو ببینید. با  SMSتیم ملی بدون مربی انتخاب کنید. به تنها کاندیدای اطلاعاتی-امنیتی ریاست فدراسیون فوتبال رأی اکثریت بدید. ولی سرمربی همجنـس باز واسه تیم نیارید.

اگه هم احیاناً این برنامه های فرهنگی-ورزشی-تخریبی در گرم و مرطوب نمودن کاهدون نرم خانواده مؤثر واقع نبود و از فرط سرما و گرسنگی و بیکاری و بدبختی بالاخره گریه تون در اومد، حداقل واسه اینکه اشکتون هرز نره برید تو هیأتهای عزاداری ضجه و زاری کنید و از مداحی برادر لسان الچـسان انکرالاصوات فیض ببرید. سینه بزنید و زنجـموره کنید. شـورت و شکم بندهای نیمدار رنگ و وارنگتون رو هم دور نریزید، سر علم کنید و بهش زنگوله ببندید. خورشت مرده و آب زیپو نذری بدید و ثواب ببرید. و در پایان اگه این چند روزه حسابی کارناوال خودکُشون ملت شکم پرور رو تماشا کردید، اگه با صدای عرّ و تیز دسته ها و جمعیت خود زنون بکـارت موسیقایی تون رو زایل کردید، اگه که قیمه و شلّه آقا رو خوردید و چـس هاش رو هم در کردید، حالا دیگه حتماً مغزتون سیر و خیالتون راحت و آزاده؛ پس بهونه گیری الکی نکنید و این مصائب و بدبختیها رو هم نه گردن شامپانزه های فیلیپینی بندازید و نه تقصیر اورانگوتانهای ذوب شده در سیرک ولایت. بنده که جسارتاً روم به دیوار تصور می کنم اگه بعد بوغی حالا دیگه یواش یواش اراده کنیم یه کم مف یخ زده مون رو ذوب کنیم و بالا بکشیم، باد نفخ ناشی از مفت خوری این ایام پر برکت رو آزاد کنیم، و به مغزهای باکـره مون اجازه تحرک مختصری درون جمجمه های منجمد بدیم، شاید یه جورایی بفهمیم که انگار چندان بدک هم نیست حالا که توی این خیمه شب بازی سنتی اینهمه حلقوم جر دادیم و سر و سینه کبود کردیم، نه به خاطر حرف یه مجسمه سنگی عتیقه، دست کم برای تجلی داستان همون مولای سر بریده که اکثرمون -درست یا نادرست- معتقدیم نه به خاطر جنگ بر سر قدرت و خلافت، بلکه فقط برای نپذیرفتن خفت و ذلت این بلا رو سر خودش آورد، یه نیمچه جوالدوزی به لمبرمون بزنیم، از خواب مرگ بیدار بشیم و با نشاندن خرد به جای خرافه بساط این باغ وحش مسخره رو جمع کنیم. اگه از همین الان هم شروع کنیم بعیده زودتر از فاصله دو نسل بتونیم خودمون رو به سبک و سیاق اساطیر همین تعزیه ها از شر این خفت و سرشکستگی آزاد کنیم.

 

+ نوشته شده توسط ابوالهول در جمعه بیست و هشتم دی 1386 و ساعت 1:20 |

 

"بسیج سرمایه ملی و علاج همه دردهاست."

                                                                         مقام معظم رهبری

 

«دردهای ما»

 

 

تصور نکنید که منظور از علاج دردها درمان بواسیر، معالجه نفخ معده، بهبود کچلی کشاله ران، زدودن شپشک عانه و امثال اینهاست؛ نه... بیایید برای یک بار هم که شده نگاه را از نوک دماغ فراتر بریم و به یمن هفته میمون بسیج، با آغوشی گشاده و نظری بلند از فرازهای سخنان گُه-هر بار  و رهنمودهای روشنگرانه بهره ای جوییم و توشه ای در جهت تنویر افکار خود برگیریم.

 ... روز اول که بسیج ایجاد شد علاج هیچ دردی نبود. حتی دردهای خودش هم درمان پذیر نبود. من خودم یک نفر بسیجی را می شناختم که یک اسهال ساده گرفت و مرد. او در یک خانه خشت و گلی مخروبه، در پایین شهر زندگی می کرد و چون پولی در بساط نداشت هیچ وقت نتوانست خانواده ای تشکیل دهد. لاشه اش هم تا مدتی در گنداب جمع شده در آبریزگاه کلبه اش غوطه ور بود. آن روزها بسیج سرمایه ملی هم نبود...

ولی کم کم بسیجی یاد گرفت که روی پای خود بایستد. گرچه به سرعت رشد یافت و از گندابها سر بیرون آورد، ولی همیشه آن بوی تعفن را با خود به همراه داشت... از آنجا که زاییده جهل مرکب و پرورش یافته در دامان خشونت ذاتی سپاه بود، توانست با قلدری و زورگیری سهمی از درآمد ملی این مرز و بوم را به خود تخصیص دهد، ابعادش روز به روز ضخیم تر شود، به سان کپک بی مهابا تکثیر کند و همچون وبا سریعاً گسترش یابد. سپس با ایجاد شرکتهایی دولتی، نیمه دولتی و خصوصی به تدریج با چنگ انداختن روی تمام پروژه های عمرانی، صنعتی، اقتصادی، نظامی، فرهنگی، آموزشی و تحقیقاتی همانند سرطانی لجام گسیخته به سرعت و در چشم به هم زدنی سرتاسر مملکت را تسخیر نمود تا علاوه بر بهره برداری اقتصادی و برخورداری از سود بسیار هنگفتی که از این پروژه های عظیم عایدش می شد، تفکرات و ایدئولوژی دُگم، عقب مانده، قرون وسطایی و مالامال از جهالت، خشونت و خرافه پرستی خود را در قالب این تجارت سود آور به مغزهای قرنها گرسنه مانده ملت تزریق نماید؛ همان ملتی که یاد گرفت برای پیشرفت در زندگی، قبولی در دانشگاه، کسب مناصب دولتی، برخورداری از منافع شغلی، و به دست آوردن موقعیتهای دست نیافتنی و سهمیه های خاص، بسیجی شود و یا حداقل بسیجی وار رفتار کند. آموخت که خشونت، خیانت، ریا و تظاهر، آدم فروشی، هرج و مرج طلبی، زشتی، بد لباسی، عدم نظافت، و ... از ویژگیهای اساسی نظام ارزشی یک بسیجی است. پس کوشید تا هرچه بیشتر خود را این چنین سازد و هرچه عمیق تر در این مرداب فرو رود...

و حال به جایی رسیده ایم که امروزه بسیج در سرتاسر ادارات دولتی، اتحادیه های صنفی، سندیکاهای کارگری، شرکتهای خصوصی، مسجد محل، مستراح سر کوچه و ... دارای شعباتی است و در این پایگاههای مقاومت، خود و دیگران را در برابر هر تفکر، اندیشه و اقدامی که در مسیری جز ایدئولوژی او گام بردارد، واکسینه می نماید و افراد غیر مصون و مبتلا را نیز به طرزی منحصر به فرد درمان می کند.

اکنون خوشوقتیم که بسیج سرمایه ملی شده و راه علاج همه دردها هم هست؛ دردهایی که هرچند عمیق تر از بواسیر و زجر آورتر از نفخ شکم است، ولی بسیج برای همه آنها درمانی مؤثر دارد. علاج غالب آنها هم مدرن تر از پزشکی آلترناتیو، شگفت انگیزتر از طب سوزنی، آنی تر از سم زدایی فوق سریع، و دقیق تر از جراحی روبوتیک می باشد: روش بسیجی، حذف درد و دردمند به یکباره است.

بسیجی کلاسیک با پیراهنی چرکتاب، موهایی کوتاه و چرب، ته ریشی مجعد و زرد، چفیه چهارخانه ای بر گردن، نارنجکی بر کمر، چاقویی در دست و آفتابه ای پر از اسید، پیوسته آماده و گوش به فرمان است. او به یک اشارت با سر می دود و همیشه آماده است تا بدون هراس از هرگونه عقوبتی بگیرد و ببندد و چماق بکشد و سلاخی کند. شناسایی این نوع بسیجی کار چندان مشکلی نیست؛ حتی مرغ پخته و خر مرده هم به سادگی از عهده آن بر می آیند. درمان دردها به شیوه این نوع بسیجی هم دارای اصول شناخته شده و کلاسیکی می باشد: بسیار سریع، غالباً سوزاننده و دردناک، و همواره با بر جای ماندن یادگارهایی بر اعضا و جوارح همراه است.

ولی حذر از بسیجی غیر کلاسیک؛ ورژن جدیدی از بسیجی که بسیار خطرناک تر است. او با بهره گیری از تکنولوژی امروزی می تواند به هر چهره ای در آید. همیشه و همه جا با شماست. ممکن است به شکل یک همکار خوب، یک دوست نزدیک، یک رهگذر ساده، کاسب سر محل، مانکن فروشگاه لباس، آینه بغل اتومبیل، دیوار مستراح... و هزار شکل و شمایل دیگر شما را زیر نظر داشته باشد. او با روشی مدرن، به آرامی و به طرزی غیر محسوس دردهایتان را علاج می کند، به طوری که در طی مراحل معالجه اصلاً متوجه تحت درمان بودن خود نمی شوید. تنها وقتی به خود می آیید که یا در اوین و قزل حصار مراحل نهایی درمان را می گذرانید، یا از شغل خود برکنار و بازنشسته اجباری شده اید، یا پول و اعتبار و زندگی و خانواده خود را از دست داده اید، و یا با زبانی بریده، دستی شکسته، کلیه ای از کار افتاده و مغزی فرسوده مشغول طی دوره نقاهت ابدی در کلبه مخروبه تان هستید. البته به منظور تضمین نهایی درمان و جلوگیری از عود امراض، دست نوشته ها، کتابها و کامپیوترتان هم در طی مراحل معالجه به غارت رفته است. ولی غم به دل راه ندهید که هدف متعالی او فقط و فقط معالجه دردهای شماست.

 ... آری؛ دیگر نگران دردها نباشید که با وجود بسیج همه دردها علاج پذیر است. بیکاری، گرسنگی، فقر، فحشاء، خود فروشی، تورم و گرانی، تبعیض، فساد اداری، انحطاط اخلاقی، اعتیاد، بی خانمانی، طلاق، کودکان خیابانی، کمبود آب آشامیدنی، سوء تغذیه، ایدز، بیماری های عفونی، تلفات جاده ای، خودکشی، شکنجه، سرکوب، سانسور، قتل، تجاوز، خیانت، خرافه پرستی، تحجّر ... اینها هم که اصلاً درد نیست؛ اگر هم باشد مخصوص آن کشورهایی است که بسیجی ندارند و هنوز حتی از فواید بسیج هم آگاه نیستند. چنین معضلاتی در مملکتی که بسیج سرمایه ملی آن است اصلاً وجود خارجی ندارد. معدودی از آنها هم که توسط بسیجی های مخلص و جان بر کف به چشم نیامده و یا لاینحل مانده است، انشاءالله به همین زودی با مدد شعبه بسیج چاهی در نزدیک جمکران مرتفع خواهد شد.

 

+ نوشته شده توسط ابوالهول در یکشنبه یازدهم آذر 1386 و ساعت 2:47 |

 

"...اينها بت پرستها و شيطان پرستهای مدرن هستند. قيافه روشنفكری می‌گيرند اما به اندازه بزغاله هم از دنيا فهم و شعور ندارند." 

                                                                                         محمود احمدی نژاد

 

«بزغاله»

 

 

 

... به شدت خشمگین است؛ اولین باری هم نیست که در انظار عمومی فحش و بد و بیراه می گوید. بدبختانه چیزی بیشتر از حرفهای چاله میدانی نیز در چنته ندارد. او کسانی را که بیش از فهم و شعور بزغاله چیزی سرشان بشود به هیچ روی بر نمی تابد؛ چه برسد به اینکه بخواهند ادای روشنفکرها را هم در بیاورند. اصولاً توانایی های او هم بیش از چوپانی مشتی بزغاله نیست...

بزغاله های کلاسیکی که من و شما می شناختیم سرشان به کار خودشان بود؛ علفشان را می خوردند، مع مع شان را می کردند، همانجا که غذا می خوردند پشگل می کردند، استبراء و طهارت هم سرشان نمی شد. آخر سر هم که شکمشان از اثر یونجه هایی که می خوردند ورم می کرد، شل می شدند و بدون هیچ وسواس و استرسی همانجا روی تپاله خودشان می خوابیدند. تفریحشان و تمام دل مشغولیشان همین خوردن و خوابیدن و مع مع کردن و پشگل ریختن بود؛ آنها روزنامه نمی خواندند، اخبار گوش نمی دادند، ماهـواره هم تماشا نمی کردند. بزغاله های کلاسیک موجودات سر به راهی بودند؛ گرچه هیچ کدام نماز نمی خواندند، روزه نمی گرفتند و به حج هم نمی رفتند، ولی حتی افراطی ترینشان هم با چماق بر سر همنوعان خود نمی کوبیدند. آنها در هیچ عملیات انتحاری نیز شرکت نمی کردند، به خاطر قبولی در دانشگاه و یافتن شغل و سهمیه استخدامی عضو بسیج نمی شدند، در بازداشتگاه نهی از منکر به همنوع خود تجاوز نمی کردند و او را نمی کشتند...

ولی امروزه با مدد از تکنولوژی بسیاری از بزغاله ها استحاله یافته و مدرن شده اند. شهر نشینی آنها را وادار کرده است که کت و شلوار بپوشند و روی دو پا راه بروند. به جای علف لازانیا می خورند و به جای طویله در آپارتمانهای پنجاه متری و صد متری و البته معدودی از آنها در پنت-هاوس یا ویلاهای چند هزار متری زندگی می کنند. برخی سوار اتومبیلهای لوکس گران قیمتند و بعضی دیگر با یک گاری ابوقراضه قدیمی و دودزا روزگار می گذرانند. تعدادی از آنها حتی دوچرخه هم ندارند. تن بعضی از آنها هنوز بوی بز و آغل، و برخی بوی ادوکلن آدیداس و بیژن می دهد. آنهایی که مختصر سوادی دارند و وضع مالیشان آنقدر افتضاح نبوده که به علف شبشان محتاج باشند کامپیوتر و لب-تاپ هم دارند؛ آنها گاهی آنلاین هستند: در اینترنت اسلامی چـس سرعت و فس فس مزاج چرخ می زنند، در سایتهای دوست یابی عضو می شوند، در پنجره های متعدد با دیگر بزغاله ها چت می کنند، در طی گشت و گذار اینترنتی خود هم غالباً با پیامهای انسداد و عبور ممنوع روبرو می شوند؛ تعدادی که جسورترند و دارای پشتکار بیشتری هستند از فیلـتر شکن استفاده می کنند، ولی آنها هم آنقدر مشغول تماشای عکسهای پورنـو و دانلود کلیپهای سکـسی برای موبایل می شوند که وقت نمی کنند به سایتهای خبری و وبلاگهای سیاسی-اجتماعی سری بزنند. در واقع اصلاً کاری به این حرفها ندارند؛ به عده ای از اینها حتی اگر اکانت مجانی هم بدهی حداکثر می توانی بیست و چهار ساعته آیکون یاهو مسنجرشان را روشن ببینی و اگر بر حسب تصادف مشغول سایبر-استـمناء نباشند شاید بتوانی دو تا سه کلمه و آنهم در حد ASL و وب-چیز... گپی با آنها بزنی. بعضی از آنها وبلاگ هم دارند، ولی اکثراً در شعر و شاعری و خاطرات روزانه خود غوطه ور شده اند.

بزغاله های مدرن در گروههای خاص اجتماعی شکل گرفته و نمود یافته اند؛ آنها می توانند به دانشگاه بروند، کار کنند و بازنشسته شوند. پولدار و یا فقیر باشند. بی سواد باشند یا اهل مطالعه و تحقیق؛ به امور فرهنگی و علمی بپردازند یا مذهبی و متحجر باشند. از لحاظ اجتماعی فعال، و یا علافی بیشتر نباشند. ولی در هر حال بنا به اصل وجودی خود باز هم بزغاله اند و طبعاً ویژگی بزغاله ها را دارند: گرچه با همان I.Q ناچیز خود می فهمند که اوضاع آن طوری که باید باشد نیست، می دانند که امکان زندگی بهتری هم وجود دارد، درک می کنند که بسیاری از چیزها اشکال دارد، ولی در استدلال ساده انگارانه خود و تحلیل روابط علت و معلولی در مورد نابسامانی های زندگی شخصی و اجتماعی، هیچ گاه به صورت اصولی و عمیق به ریشه مسائل و مشکلات نمی اندیشند؛ بعضی از آنها نمی خواهند، برخی نمی توانند، گروهی از فکر کردن هراس دارند، تعدادی نیز فکرشان استحاله یافته و فاسد شده است. اندکی هم که می کوشند از حد بزغاله فراتر بروند و شبیه انسانها رفتار کنند، بیندیشند و دیگران را هم به اندیشه وادارند، غالباً کوتاه زمانی پس از اندیشیدن به طرز نامعلومی محو و نابود می شوند. مروری بر چند گروه از بزغاله های مدرن و بررسی ویژگیهای گروهی آنها، این مسائل را بارزتر می سازد:

 

بزغاله دانشجو: صبحها قبل از طلوع آفتاب بیدار می شود. نه برای نماز و عبادت یا درس خواندن، بلکه برای سپری کردن مراحل آرایش و گریم؛ توی تاکسی و صد متر مانده به در دانشگاه هول هولکی آرایشش را با دستمال کاغذی و سر آستین پاک می کند، از در دانشگاه و ردیف سگهای نگهبان و کماندوهای چادری به سلامت عبور می کند، سریع خودش را توی اولین توالت می چپاند و آرایش از دست رفته را روبروی آینه چرک و زنگ زده ای که همیشه سر آن دعواست احیا می کند، از همکلاسی دلبری می کند، با موبایل چند SMS می فرستد، شماره تلفن چند نفر را با بلوتوث دریافت می کند... گیریم که او حتی بخواهد که به چیز دیگری بیندیشد، اصلاً آیا وقت فکر کردن دارد؟!

 

بزغاله کارمند: صبح سوار سرویس لکنته می شود؛ طبق معمول چون جای نشستن نیست سرپا می ایستد. زیر لب غرغر می کند، به اداره می رسد و کارت می زند، پشت میز می نشیند و کاغذها را زیر و رو می کند، یک چای به رنگ ادرار صبحگاهی را که مثل همیشه سرد است هورت سر می کشد، دو ردیف از جدول روزنامه کیهان را حل می کند، کمی ارباب رجوع را تکریم می کند، تا فرصت کوتاهی پیدا کند در حالی که کتش را به نشانه حضور فیزیکی بر تن صندلی کرده است جیم می شود، صلاة ظهر فریضه "اول نماز-بعداً کار" را به جای می آورد، تا رسیدن پایان ماه و دریافت حقوق ۲۲۵هزار تومانی لحظه شماری می کند. او اصلاً نای این را ندارد که به چیز دیگری فکر کند.

 

بزغاله کارگر: همیشه در طول تاریخ استثمار شده است؛ کار می کند و عرق می ریزد، حقوقش طبق معمول ماههاست که عقب افتاده است. مشقت و رنج او پایانی ندارد، افزون بر بار کار، سیاست ورزان و سرمایه داران و سودجویان را نیز بر دوش خود حمل می کند. حق تشکیل اتحادیه و سندیکا ندارد، کوچکترین اعتراض او نسبت به اوضاع نابسامان کار و حقوقش به اقدام علیه امنیت ملی تعبیر می شود. اعتصاب او گرچه کمر دولت را خرد می کند ولی به دلیل نبود انسجام و رخنه بزغاله های بسیجی و جاسوس در صفوف آنها همواره شکننده است. او از فرط گرسنگی حتی توان فکر کردن را ندارد.

 

بزغاله بازاری: روز به روز گردنش کلفت تر و دژهای قلعه اش مستحکمتر می شود. هر صبح مغازه اش را با چشمهایی خمار خواب باز می کند، به برچسب قیمت اجناسش یک صفر اضافه می کند، کم فروشی و احتکار می کند، زاغ سیاه اهل محل را چوب می زند. گرچه به ظاهر خود را از سیاست دور نگهداشته و سرش به کسب و کار خودش است، ولی همیشه مترصد اوضاع است و تحولات سیاسی را به دقت دنبال می کند، دنبال افرادی که منافع او را تأمین می کنند راه می افتد و آنهایی را که سیاستشان موجودی حساب بانکی او را افزایش و ملک و املاکش را گسترش می دهد حمایت می کند. او نیازی به فکر کردن ندارد.

 

بزغاله خانه دار: به بازار می رود، مایحتاج روزانه را با کمی غرغر به قیمت حداقل ۳۰% گرانتر از هفته پیش خریداری می کند، در صف بانک می ایستد و در مورد زنانه یا مردانه بودن صف و عدم رعایت نوبت دعوا راه می اندازد، سر کوچه همسایه را می بیند و راجع به مدل لباس نوه عمه جاری او در عروسی دیشب اظهار نظر می کند، به خانه می رود و ماهـواره را که غالباً در بهترین حالت روی کانال PMC است روشن می کند. همیشه هم بوی پیاز داغ و روغن سوخته می دهد. او ذاتاً قادر به فکر کردن نیست.

 

بزغاله بازنشسته: صبح کله سحر از خواب بیدار می شود، توی صف شیر می ایستد، با سایر بزغاله های علاف سر صحبت را باز می کند، از کمبود شیر و انتظار کشیدن برای رؤیت ماشین توزیع گله می کند، بعد از سه ساعت و به دست آوردن دو عدد شیر سوبسیدی ناقابل، وارد صف بربری می شود، آنجا هم کمی غرغر می کند، دوتا بربری هم می خرد، همیشه ناراضی به خانه بر می گردد؛ اوقات فراغت خود را به یادآوری روزگار جوانی در پارک مجاور خانه می گذراند. حتی اگر در تاکسی یواشکی راجع به گرانی و کمبود سوخت و ارزاق با مسافر بغل دستی صحبت کند، هیچ وقت به ریشه نابسامانی ها فکر نمی کند.

 

بزغاله بیکار: غالباً سر کوچه پلاس است؛ وقتش به گفتن خزعبلات و متلک پرانی سپری می شود. از پر و پاچه عابرین پیاده با موبایل عکس می گیرد و برای بقیه بلوتوث می کند، اگر هم موقعیت پا داد نیم تیغ تریاک جور می کند و توی اتاق پشتی انبار مغازه همسایه بساط سیخ و سنگ علم می کند. فکر او هم تماماً به دود تبدیل شده است.

 

بزغاله مایه دار: مثل خرس تا لنگ ظهر خواب است. بعد از ظهرها ماشین شش سیلندرش را سوار می شود، با بنزین مفتی دولتی پرش می کند، چرخی توی شهر می زند، تیس تیس ضبطش نشانه با کلاسی اوست. به اتفاق بر و بچز در کف شهر می چرخد، چند علاف مؤنث را تور می زند، آنها را بالا می اندازد و ظرف کمتر از دو ساعت سر از ویلای شمال در می آورد. با یک شیشه جانی واکر، چند نخ سیگار، کمی حشـیش و نصف قرص اکـس به اتفاق زیبا رویان کذایی به عالم هپروت می پیوندد، مثل خروس تا خود صبح بالا و پایین می پرد و تا ظهر فردا را لای لنگ آنها سپری می کند. او به چه چیز دیگری می تواند فکر کند؟

 

بزغاله مذهبی: از صبح تا شب عبادت می کند، اصول کافی و حلیةالمتقین می خواند، برای حل مشکلات روزمره به کتابهای قطور رساله و توضیح المسائل متوسل می شود، حتی شیوه اجابت مزاج وی نیز مستلزم پیروی از اصول خاصی است. او خود را در گونی سیاه می پیچد، موهای زائد خود را ارج می نهد، در اجتماعاتی که فضا را از بوی عرق اشباع می کنند شرکت می جوید، با دقت به سخنرانی های مذهبی گوش می دهد، حلال و حرام چیزها برایش از درستی و نادرستی آنها مهمتر است. او تقلید را جایگزین خرد و تفکر کرده است.

 

بزغاله نظامی: صبح خروسخوان بیدار می شود. سرود می خواند و پا می چسباند. رژه می رود، جیره می گیرد، اگر بگویند بمیر می میرد، اگر بگویند بکش می کشد. برای او دوستان و خانواده اش هم چندان تفاوتی با غریبه ها ندارد، یاد گرفته است که مطیع و فرمانبردار باشد و دنبال دلایل نگردد. او مجری دستور است و اجازه فکر کردن هم ندارد.

 

بزغاله بسیجی: چفیه فلسطینی بر گردن، ظلمت جهل در سر، و عشق خرافه پرستی در دل دارد، "به یک اشارت" با سر می دود، سفارت سایر کشورها را اشغال می کند، پرچمشان را آتش می زند، کوکتل مولوتف می اندازد، نسبت به موی سر و آرایش زود تحریک می شود، افراد شیک پوش و خوشگل را بازداشت می کند و در زندان به آنها تجاوز می کند؛ او عضو گروههای فشار است، خشونت طلبی را سرلوحه کار قرار داده است، و در جعبه ابزارش همواره آفتابه، اسید، چماق و زنجیر را با خود حمل می کند. تماماً ذوب شده در مولایی موهوم است، و طبعاً فکر او نیز ذوب شده و از بین رفته است.

 

بزغاله روشنفکر: وبلاگ می نویسد، کتابهای احمد کسروی و صادق هدایت را می خواند، راجع به اندیشه های مصدق و قوام تحقیق می کند، در تاریخ طبری و کمدی الهی غوطه ور می شود، سال کوروش بزرگ را گرامی می دارد، برای پاسارگاد و فاجعه سیوند گریه می کند، روزنامه های آزاد اینترنتی را با استفاده از آنتی فیلـتر می خواند، برنامه سرزمین جاوید بهرام مشیری را به دقت دنبال می کند و حتی قسمتهایی از آن را ضبط می کند، به اخبار VOA گوش می دهد، تفسیرهای سازگارا و نوری زاده را با چشمهای دریده و مغز گرسنه می بلعد، دست آخر هم یا با آفتابه ای به گردن آویخته به جرم اراذل و اوباش بودن اعدام می شود، یا اگر خیلی شانس بیاورد سر از بند ۲۰۹ اوین در می آورد و رنجور و معلول و معروف می شود.

 

... یک بزغاله خوب بزغاله آرامی است. حتی اگر نماز نخواند، روزه نگیرد، به حج نرود، در تظاهرات یوم الله ۱۳ آبان و روز قدس شرکت نکند، حجابش را رعایت نکند، مشروبات الکلی بنوشد، اهل دود و دم باشد، دزدی و کم فروشی و کم کاری کند و در هزار کثافت دیگر هم غوطه ور باشد، دست کم هیچ وقت راجع به جزئیات پروژه اتمی فضولی نمی کند، از چگونگی هزینه شدن درآمدهای ملی سؤال نمی پرسد، قیمت نفت را نمی داند، کمبود همیشگی بودجه را می پذیرد، به جیره بندی بنزین و حراج دریای مازندران اعتراضی ندارد، به آرامی و بزغاله وار زندگیش را می کند و اصلاً به سیاست و سیاست بازی کاری ندارد، ولی همواره ملتهای مظلوم فلسطین و عراق و لبنان، و دولتهای برادر روسیه و نیکاراگوئه و ونزوئلا و کوبا را دوست خود می داند... او دختر بازیش را می کند، تریاکش را می کشد، فیلم سکـسیش را می بیند، ماشین سواریش را می کند، به تماشای مراسم شکوهمند اعدام می رود، آخر شب هم نشئه و ملنگ توی رختخواب می خزد و تا لنگ ظهر می خوابد. با آرامش خیال و راضی از امروز هم می خوابد... او هیچ گاه و به هیچ چیز نمی اندیشد، قیافه روشنفکری هم به خود نمی گیرد و خاطر رئیس جمهورش را نیز مکدر نمی کند.

 

+ نوشته شده توسط ابوالهول در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 و ساعت 1:24 |

 

«هرچی که دارم مال تو»

 

یا:

 

ایران زیر پوتین های پوتین

 

 

 

 

پس کو اون رگهای غیرتی که به قطر شاه لوله های نفت با دیدن فیلم سیصد از گردن فداییان وطن می زد بیرون؟ کجاست اون کونـهایی که از غم زیر آب رفتن پاسارگـاد و تنگه بلاغی جرواجر می شد؟ چی شد اون چشمایی که از فرط گریه واسه کتیبه ها و عتیقه هایی که نگهبانای شیره ای تخت جمشید می دزدیدن و در ازای نیم تیغ تریاک به آقازاده های دم کلفت قاچاقچی می فروختن، ورم می کرد و زیرش گود می افتاد؟ کو اون دلای نازکی که از غم برداشتن شیرای سنگی سردر مجلس عین بلورهای درجه سه روسی ترک می خورد و می ریخت پایین؟ کجا رفت اون احساساتی که وقتی مولانا رو ترک و ابن سینا رو عرب به حساب آوردن جریحه دار شد؟ کو اون ارواحی که وقتی به ابتکار خلخالی جنایتکار، خلیج فارس به خلیج عربی-اسلامی تغییر نام داد آزرده و سرگردون شد؟ نشون بدین اون دلاورایی رو که با دست خالی از اسلحه و پای برهنه روی میدون مین می رفتن تا مبادا یه وجب خاک ایران دست عراق بیفته در حالی که گردن سردمدارای هیولا صفت مخوف و آقازاده هاشون توی کاخ و ویلاهاشون از صدقه سر این سپر انسانی روز به روز کلفت تر می شد؛ آهای ...

دریای مازندرانمون رو بردنا...! مرزهای جغرافیاییمون رو تغییر دادنا...! تمامیت ارضی کشورمون به گـای فنا رفتا....؛ آی ... با شمام ملت میهن پرست غیور که نشستین تو خونه هاتون و از صبح تا شب تبلیغ کرم ضد چروک و کپسول اومگا ۳ می بینین، از خاصیت اعجاب انگیز سـوتین های "مجیک برا" شگفت زده می شین، گندم برشته و چـس فیل ساخت وطن می خورین و همین جور بلا انقطاع و پی در پی به فرهنگ غنی ایرانی و تمدن ناب آریایی افتخار می کنین... پس کجاست اعلامیه های گوگلیتون؟ کو بمبهای سرگینیتون؟ چی شد کمپوت های هزار امضاییتون؟

ما که چشممون سفید شد و حتی یه آه نصفه نیمه حسرت زا ندیدیم، یه ناله گنگ و خفه هم نشنیدیم، یه قیافه وارفته و آویزون هم که به چشممون نخورد... تنها چیزی که توی این چند روز هی مدام جلوی چشمای از حدقه بیرون زده مون رژه می رفت و خبرای تأسف باری مثل فاجعه خودکشی یه دختر دانشجو توی بازداشتگاه امر به معروف و نهی از منکر همدان، احکام سنگین دانشجوهای آزاده و بیگناه پلی تکنیک توی زندان، اعدامهای وحشیانه و گسترده افراد در میادین مرکزی شهرای سرتاسر ایران و ... رو توی حاشیه قرار می داد، خبر تشریف فرمایی یه افسر کا.گ.ب قدیمی بود که دستای خونیش رو تمیز شسته بود و اومده بود ایران تا کیک تولد چهار متری جلوش بذارن، قدّیس وار به پر و پاچه اش دست بمالن و ازش به عنوان دوست عزیز و برادر شجاع یاد کنن؛ حالا هم که به سلامتی و دل خوش، با کوله باری پر از سوغات و تحفه ایرانی خرّم و شاد داره میره و به ریش ملت بدبخت و توسری خورده ایرانی می خنده، قراره که سر راه پی-پی اون کیک هضم نشده رو هم یه جایی وسطای دریای روس (همون دریای مازندران سابق) توی آب آزاد ول کنه تا بتونه بلافاصله با شکم خالی راهی اسرائیل بشه... البته نا گفته نمونه که این محصول استحاله استالین چند تا خرده پا و نوچه ترکمن و قزاق و آذری هم داشت که این روزا توی تهران زیاد به چشم نمی اومدن، ولی مدام تا حواسا پرت می شد اون گوشه کنارا هی واسه خودشون بشکن می زدن و کـون و کمر قر می دادن...

آخر سر هم که کلفت و نوکرهای وطنی داشتن سفره ها رو جمع می کردن، ظرفهای تف تفی رو می شستن و فرشهای گه مالی رو با آب دهن پاک می کردن، یکیشون توی همون مستراحی که پوتین شاش و پشگل کرده بود (و اون رفته بود تا محض تبرّک یه کمشو واسه شفای زن دیالیزی بدبختش ببره و سرگین دودش کنه) یه تیکه کاغذ مچاله شده آغشته به ماده ای زرد رنگ و بو دار پیدا کرد که گویا پوتین (همون استالین سابق) به علت کمبود دستمال توالت جهت تکمیل طهارت ازش استفاده کرده بود؛ آخه خودتون حق بدین: واسه این حجم عظیم مدفوعی که روی ایران و ایرانی کرد یه توپ دستمال کاغذی که سهله، اگه یه رول هزار کیلومتری تهیه شده از همه عمامه های موجود ایران رو هم اونجا می ذاشتن افاقه نمی کرد.

متن نوشته توی این کاغذ بدون دخل و تصرف به این شرح بود:

 

 

بسمه تعالی

کجا بودی تا حالا...

 

از: بنده حقیر و بی مقدار و ذلیل محمود احمدی نژاد، رئیس جمهوری اسلامی ایران که می خوام دنیاش نباشه فدای یه تار موی شما (غلامم، خانه زادم)

به: ولادیمیر ولادیمیروویچ ولادیمیروس ولادیوس اوسترالوپیتکوس اختاپوس پوتین، رئیس جمهور کشور دوست و همسایه و سرور و آقا بالا سر روسیه

 

موضوع: اظهار ارادت و اخلاص و نوکری

 

سلامٌ علیکم.

اللّهم عجّل که من قربونتون برم؛ الهی اون داس و چکشتون دو بامبی بخوره تو فرق سرم؛ عرضم به حضور انورتون در راستای ادامه قراردادهای افتخار آمیز و غرور آفرین گلستان و ترکمانچای که دیگه موعد اونا داره کم کم به سر میاد، و واسه اینکه مبادا یهویی خدای نکرده زبونم لال، روم به دیوار خاطر مبارکتون کدر نشه و تریپ نوستالژیک شما مایه کسالت و خجالت ما غلامای حلقه به گوش و دست به سینه و کـون دریده، حالا که دارین میاین این طرفا و قدم آهنینتون رو روی تخم چشم ما می ذارین، حتماً میاین که یه سرکشی به ماترک بکنین و یه چیزایی هم یادگاری واسه خودتون ببرین... اینجا که ما چیز قابل داری نداریم درخور پیشکش؛ مگه تعدادی جوون دانشجوی خوش گوشت که جلوی پاتون قربونی کنیم و چند تا دختر خوشگل ایرونی اصیل که شب به خیگ مبارکتون و هیأت چیز کلفت همراه بندازیم تا حالشو ببرین. ودکای اصل هم که حتماً با خودتون میارین و دیگه ما رو از این شرم نجات می دین که عرق سگی های افتضاحمون رو جلوتون بذاریم؛ این یه ذره آب شور هم که اصلاً قابل شما رو نداره، واسه اینکه مایه آبرو ریزی ما نباشه با هرچی زیرش هست ببرین؛ جهت شرح بقیه هدایا (ناقابل) هم یه نفر اینجا داریم که گه گداری با ذوق هنری مثال زدنیش یه شعرایی از خودش در می کنه؛ طفلک بس که خجالتیه روش نمیشه اسمشو بگه... همینو بگم که «امین» امت اسلامه، یه شعری هم واسه شما خونده و مفاد قرارداد جدید رو به گونه سوپر هنرمندانه ای تنظیم کرده و ما رو از زحمت گفتنش معاف؛ و بدونین که به رغم نجابت مثال زدنیش سرور ماست و همه کاره و شعرش هم لازم الاجرا، هر چند خودش با شکسته نفسی تمام میگه از هیچ جا خبر نداره ...

 

"پول مردم مال تو، هرچی که دارن مال من

ساحل دریا مال تو

نفت ما هم مال تو

فرشای ما هم مال تو

خاویار ما هم مال تو

کل دریای خزر همه اش برای تو...

جنسای بنجل تو مال ملت من

حمایت تو مال من

سمندای آشغال ما رو هم ببر

پیشکش مفتی باشه واسه ملت گشنه تو...

خط مرزی مال تو

آذربایجان هم مال تو

اصلاً تو بشو خدای من

من که شدم بنده تو

هرچی که داریم مال تو

فقط یه چیز...

اورانیوم هات مال من...

بذار یه کم غنیش کنم

پلوتونیوم هم مال من

بمب اتم هم مال من